کشتی پهلو گرفته 2
وقتي رسول محبوب من به خانه در آمد، انگار خورشيد پس از چهل شام تيره ، چهل شام بي روزن ، چهل شام بي صبح از بام خانه طلوع كرده باشد ، دلم روشني گرفت و من روشني را زماني با تمام وجود ، با تك تك رگها و شريانهايم احساس كردم كه نور حضور تو را در درون خويش يافتم.
آن حالات ، حالاتي بود كه حتي تصور و خيالش هم از كنار ذهن و دل من عبور كرده باشد. كودكي در رحم مادر خويش با او سخن بگويد ؟ كودكي در رحم مادر خويش خداوند را تسبيح و تقديس كند؟ من شنيده بودم كه عيسي درگهواره سخن گفته بود و وحدانيت خدا و نبوت خويش را از مأذنه ي گهواره فرياد كرده بود ... و اين هميشه برترين معجزه در انديشه ي من بود اما من چگونه ميتوانستم باور كنم كه كودكي در رحم مادر خويش با او به گفتگو بنشيند ، او را دلداري دهد و پيامبري پدرش را شاهد و گواه باشد ؟
و من چگونه ميتوانستم تاب بياورم كه آن كودك ، كودك من باشد و آن مخاطب ، من باشم ؟ چگونه ميتوانستم اين شادي را در پوست تن خويش بگنجانم؟ چگونه ميتوانستم اين شعف را در درون دل خويش پنهان كنم ؟ چگونه ميتوانستم اين عظمت را در خود حمل كنم ؟
شايد آن چند ماه حضور تو در وجود من ، شيرين ترين لحظات زندگي ام بود. شب و روز گوش دلم در كمين بود كه كي آواي روحبخش تو در سرسراي وجودم بپيچد و كي كلام زلال تو بر دل عطشناك من جاري شود.
نفهميدم آن چند ماه شيرين چگونه گذشت و درد زادن كي به سراغم آمد، اما همان هراس كه از درد زادن بر دل مادران چنگ مي اندازد ، دست استمداد مرا به سوي زنان مكه دراز كرد . زنان قريش و بني هاشم همه روي برگرداندند و دست اميد مرا در خلاء يأس واگذاشتند.
« مگر نگفتيم با يتيم ابوطالب ازدواج نكن ؟ مگر نگفتيم ترا خواستگاران ثروتمند بسيارند ؟ مگر نگفتيم حرمت اشرافيت را مشكن ، ابهت قريش را خدشه دار مكن؟ مگر نگفتيم ثروت چشمگيرت را با فقر محمد درنياميز؟
كردي ؟ حالا برو و پاداش آن سرپيچي ات را بگير. برو و كودكت را به دست قابله ي انزوا بسپار ... »
غمگين شدم ، اما به آنها چه ميتوانستم بگويم ؟ آن زنان ظلماني چه ميدانستند نور نبوي چيست ؟ چه ميفهميدند ازدواج احمدي چگونه است ؟ چگونه ميتوانستند بدانند خلق محمدي چه ميكند ؟ از كجا ميتوانستند دريابند كه خوي مهدوي چه عظمتي است.
آن زنان زميني ، شوي آسماني چه ميفهميدند چيست؟
به خانه بازگشتم، با درد زايمان رفتم و با دو درد زايمان و تنهايي بازگشتم .
آب ، اما در دل پيامبر تكان نميخورد كه او دو دست در آسمان داشت و دو پاي در زمين.
هر چه من بي قرار بودم او قرار و آرامش داشت. هر چه من بي تاب تر مي نمودم او به من سكينه ي بيشتري ميبخشيد.
ناگهان ديدم كه در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون كه روحانيتشان بر زيبائيشان مي افزود داخل شدند.
كه بودند اينان خدايا ؟!
يكي شان به سخن در آمد كه :
- نترس خديجه ! ما رسولان پروردگار توايم و خواهران تو.
آنگاه كه من قدري قرار و آرام گرفتم ، گفت :
- من ساره ام همسر ابراهيم ، پيامبر و خليل خدا .
آن ديگري كه دلنشين سخن ميكفت و تبسمي شيرين بر لب داشت ، گفت :
- من مريم دختر عمرانم ، مادر عيسي پيامبر و روح خدا .
آن سومي كه نگاهي مهربان و محبوب داشت ، به سخن در آمد كه :
- من آسيه ام ، دختر مزاحم . همسر فرعون كه به موسي مؤمن شدم.
و دريافتم كه چهارمين زن كه صلابتي كم نظير داشت كلثوم ، خواهر موسي است ، پيامبر و كليم خدا.
گفتند :
خداوند ما را فرستاده است تا ياريت كنيم در اين حال كه هر زني به زنان ديگر محتاج است ، پس ساره در سمت راستم نشست ، مريم در طرف چپم ، آسيه در پيش رويم و كلثوم پشت سرم.
من آنجا –نه خودم- كه مقام و قرب تو را در نزد خداوند بيش از پيش دريافتم و با خود گفتم :
- ببين خدا چقدر اين فرزند را دوست ميدارد كه قابله هايش را گلهاي سرسبد عالم زنان انتخاب كرده است.
تو را نه بدانسان كه مادران ، حمل خويش ميگذارند بلكه بدان فراغت كه مادري كودكش را از آغوش خود به آغوش مادري ديگر مي سپارد ، به دست آن چهار عزيز سپردم .
... و تو پاك و پاكيزه ، قدم بدين جهان گذاردي ، طاهره مطهره ! و مكه از ظهور تو روشن شد و جهان از نور حضور تو تلألو گرفت.
ده حورالعين كه هم اكنون نيز از بهشتيان ديگر بي تابترند براي ديدار تو ، به خانه فرود آمدند ، هركدام با ملاحت خاصي در چشم و طشت و ابريقي در دست . آب كوثر را من اول بار در آنجا ديدم و تا نگفتند كه آن آب است و كوثر است من ندانستم ، همچنانكه تا پيامبر نفرمود كه تو زهره اي و خدا نفرمود كه تو كوثري من ندانستم.
فرمود پيامبر كه به آفتاب اقتدا كنيد و از او هدايت بجوئيد و آنگاه كه خورشيد غروب كرد به ماه و آنگاه كه ماه پنهان گشت به زهره و آنگاه كه زهره رفت به دوستاره فرقدين.
و در پاسخ هويت اين انوار هدايت، پيامبر فرمود:
من خورشيدم ، علي ماهاست و فاطمه ، زهره و حسن و حسين دوستداره فرقدين.
و وقتي خدا به رسول من و عالميان وحي فرمود:
انا اعطيناك الكوثر.
من فهميدم كه تو كوثري و هيچ مادري ، دختري به خوبي دختر من نزاده است .
آن بانوان گرانقدر تو را به آب كوثر شستشو كردند و در دو جامه اي كه از بهشت آمده بود، پيچيدند.
و اكنون كه تو اسماء را فرستاده اي تا آن كافور بهشتي را براي رحلت و رجعتت به بهشت آماده كند ، اكنون كه بهترين جامه هاي خويش را براي ملاقات با خدا بر تن كرده اي ، و اكنون كه رو به قبله خفته اي و جامه اي سفيد بر سر كشيده اي و به اسماء گفته اي كه پس از ساعتي بيايد و ترا صدا كند و اگر پاسخي نشنيد بداند كه تو به ديدار پدر نائل شده اي ، اكنون ... اكنون من به ياد آن جامه هاي بهشتي و آن آب كوثر و آن لحظه هاي شيرين تولدت افتادم كه تو براي اقامتي چند روزه از بهشت به زمين امدي و اكنون كه آخرين لحظات حيات درد آلوده ات سپري ميشود چون مرغ پروبال مجروحي كه از قفسي هجده ساله رها ميگردد به سوي ما پر ميكشي .
دخترم ! بتول من كه خدا تو را در ميان زنان بي مثل و بي همتا ساخت .
بتول من ! دختر دل گسسته ام از دنيا ! دختر آخرتم ! دختر معادم ! دختر بهشتي من ! بتول من كه خدا ترا از همه ي آلودگي ها منزه ساخت!عزيز دلم ! خدا تو را چند روزي به زمينيان امانت داد تا بدانند كه راز آفرينش زن چيست ؟ و رمز خلقت زن در كجاست ؟ و اوج عروج آدمي تا چه پايه بلند است . ميدانم ، ميدانم دخترم كه زمينيان با امانت خدا چه كردند ، مي دانم كه چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند ، ميدانم كه پاره ي تن من را چگونه آزردند ، ميدانم ، ميدانم ، بيا ! فقط بيا و خستگي اين عمر زجرآلوده را از تن بگير!
ملائك بال در بال ايستاده اند و آمدن تو را لحظه لحظه ميشمرند .
حوريان ، بهشت را با اشك چشم هايشان چراغان كرده اند.
بيا و بهشت را از انتظار درآر.
بيا و در آغوش پدرت قار و آرام بگير.
سلام بر تو ! سلام بر پدرت و سلام بر شوي هميشه استوارت .
