دلداري خديجه نبود اما تيرهاي تهمت و افترا و آسيب و ابتلاي پيامبر همچنان به شدت و قوت خود باقي بود . يك روز ديوانه اش ميخواندند ، يك روز ساحرش لقب ميدادند ، يك روز دروغگو و لافزن و عقب ملنده اش مي ناميدند و هر روز به وسيله اي دل مبارك او را مي آزردند.
البته اصل و ريشه پيامبر استوارتر و شاخه و برگش در آسمان گسترده تر از آن بود كه عصيان ها و كفران ها و تهمت ها و اذيت ها بتواند خدشه و خللي در دعوت او پديد بياورد يا ملول و خسته اش كند و از پايش درآورد .
او تا بدانجا در دعوت به هدايت ثبات مي ورزيد و از دل و جان مايه ميگذاشت كه گاهي خدا به او فرمان توقف ميداد و او را به مواظبت از جسم و جانش ملزم مي نمود .
انچه دل پيامبر را مي آزرد ، نه آزار دشمنان كه جهالتشان بود ، پيامبر نه از آنان ، كه بر آنان غمگين ميشد كه چرا تا بدان پايه بر جهالت خويش ، پاي مي فشردند ، و پا از حصار كفر و شرك بيرون نمي گذارند ، چرا در فضاي حيات بخش توحيد تنفس نمي كنند ، چرا حلاوت و شيريني عبوديت را نمي چشند .
و در اين غمخواري ، مشاركتي كه ابوطالب موحد و خديجه مهربان با او مي كردند از دست و دل هيچ ايثارگري جز همين دو بر نمي آمد .
وقتي ابوطالب و خديجه رفتند ، وقتي ابوطالب و خديجه ، هر دو در يكسال با پيامبر وداع كردند ، پيامبر بسيار بيش از آنچه تصور ميكرد ، تنها شد .
و من اگر ميخواستم فقط دختر او باشم ، باري از دوش تنهايي او بر نميداشتم . پدرم با آنهمه مصيبت و سختي ، نياز به مادر داشت ، مادري كه پروانه وار گرد شمع وجود او بگردد و با بالهاي محبت و ايثار ، اشكهايش را بسترد .
و من تلاش كردم كه براي پدرم – محبوب ترين خلق خدا – مادري كنم و موفق شدم . پدرم مرا به مادري قبول كرد و به لقب ام ابيها مفتخرم ساخت .
و اين شايد يكي از شيرين ترين لقب هايي بود كه خدا و پيامبرش به من داده بودند .
اين لقب البته آسان به دست نيامد . پشت اين لقب ، خون دلها خفته بود و تيمارها نهفته .
هيچ كس نمي تواند عمق جراحت دل مرا بفهمد آنزماني كه من پدرم را پريشانحال و آشفته موي بر درگاه خانه مي يافتم يا آزرده پاي و آلوده لباس در آغوشش مي فشردم يا مجروح و زخم خورده ، تيمارش مي داشتم .
هر سنگ نه بر پاي او كه بر چشم من فرود مي آمد و هر زخم نه بر اندام او كه بر جگر من مي نشست . با اين تفاوت عميق كه دل او ، دل پيامبر بود ، عظيم و استوار و نلرزيدني و دل من دل فاطمه بود ، نازك و لطيف و شكستني .
شرايط آنقدر سخت و سخت تر شد كه خداوند پيامبرش را دستور هجرت داد .
مردمي كه به خورشيد با نفرت مي نگرند ، شايسته شب اند . مردمي كه به سوي آفتاب ، كلوخ پرتاب مي كنند ، شايسته ظلمات اند .
خورشيد طلوع كردني است . ابرهاي سياه حتي اگر در آغاز مشرق كمين كنند ، خورشيد ، متين و بزرگوار از كنارشان خواهد گذشت و روشني اش را به ارمغان جهانيان خواهد برد .
پيامبر شبانه مي بايست از مكه هجرت مي نمود ، در آن زمان كه چهل كافر قداره بند دورتادور خانه او را در محاصره داشتند و چهل شمشير خون آشام لحظه مي شمردند تا خون او را به تساوي ميان خويش ، تقسيم كنند .
پيامبر ، ايثارگري مي طلبيد تا در جاي خويش بخواباند و كفار را ناكام بگذارد . ان ايثار منش هيچكس جز پدر شما ، علي ابن ابيطالب نمي توانست باشد ، وقتي پيامبر به او اشارت فرمود و از او نظر خواست . او نپرسيد : من چه مي شوم ؟ عرضه داشت :
- شما به سلامت مي مانيد ؟
پيامبر فرمود : آري ، پسر عموي گرامي ام .
و وقتي دل ما ، از هول و اضطاب قرار نداشت ، علي شيرين ترين خواب عمرش را آنشب به رختخواب پيامبر ، هديه كرد و شان نزول آيتي ديگر از قرآن را بر افتخارات خويش افزود . ملائكه حيرت كردند و خدا مباهات ورزيد :
« و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد . (سوره بقره آيه 207)
و ميان مردم كسي هست كه جانش را با رضاي خدا ، تاخت مي زند و خدا دوستدار اينگونه بندگان است .»
پيامبر بر دوش سلمان از ميان كفار چشم و دل كور عبور كرد و آنان نفهميدند .
پرسيدند : چيست بر دوش تو ؟
سلمان راستگو گفت : پيامبر .
آنان خنديدند و نفهميدند و به بستر پيامبر هجوم بردند .
آنچه ميخواستند در رختخواب بود اما نمي دانستد . آنان جان پيامبر را ميخواستند و علي ، جان پيامبر بود . علي آينه تمام نماي پيامبر بود « انفسنا و انفسكم » در ان مباهله تاريخساز ، شان علي بود اما آنها كه دركشان بدين پايه نمي رسيد و فقط جسم پيامبر را ميشناختند ، خود را ناكام يافتند و خشمگين و زخم خورده بازگشتند ، صداي سايش دندان هاي كينه جويشان در گوش شب طنين مي افكند اما دستشان از جهان كوتاه بود كه جهان در غار ثور ، رحل اقامتي سه روزه افكنده بود .
دل مسلمانان از خلاصي پيامبر قرار و آرام يافت اما جسم و جان و خانمانشان نه . كفار و مشركيني كه پيامبر را دور از دسترس مي يافتند زهر خود را به جان مومنان و بستگان او مي ريختند .
پيامبر اما به مدينه وارد نشد . در قباء استقرار يافت و هرچه مومنين مدينه پاي فشردند ، يك كلام فرمود : من به مدينه وارد نمي شوم مگر به همراه دو عزيزم علي و فاطمه .
و از آنجا به علي بن ابيطالب پيام داد كه به همراهي فاطمه ها به مدينه بيا ، من همچنان چشم انتظار واستقبال ، گشوده شما مي دارم .
علي بن ابيطالب بلافاصله از ما ، سه فاطمه ، من ، فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زبير بن عبدالمطلب و تني چند از زنان و ضعيفان كارواني ساخت و پس از اعلامي عمومي به سوي مدينه حركت كرد .
شب ها را در منازل بين راه به نماز و تهجد و عبادت مي پرداختيم و استراحت مي كرديم و روزها را راه مي رفتيم . كفار و مشركين كه از كف دادن پيامبر برايشان سنگين و گران تمام شده بود ، بدشان نمي آمد كه از ميانه راه بازمان گردانند و به گروگانمان بگيرند .
هنوز تا مدينه بسيار مانده بود كه اسود غلام ابوسفيان راه را بر ما گرفت و گفت :
- من فرستاده ابوسفيانم و مامورم كه راه را بر شما ببندم تا او خود ، سر رسد .
بدنهاي زنان كاروان چون بيد مي لرزيد و نگراني و نگراني و اضطراب بر دلهايشان چنگ مي انداخت اما دل من به علي و خداي علي محكم بود .
علي مرتضي به صلابت كوه ايستاد و فرياد كشيد :
- ما بايد به مدينه برويم ، در راه رفتن به مدينه ، من هر مانعي را از سر راه بر خواهم داشت ، حتي اگر اين مانع ، اسود ، غلام ابوسفيان باشد ، جان خود را بردار و راه خود را پيش گير .
اسود تمكين نكرد ، علي مرتضي دوباره هشدار داد ، موثر نيفتاد ، سه باره او را بر جاي خويش ترساند ، سخت سري كرد .
حضرت ، شمشير از نيام بر كشيد و – در پي جنگي سخت – جسد او را بر جاي گذاشت و كاروان را دوباره حركت داد .
هنوز راه چنداني نپيموده بوديم كه ابوسفيان ، بر سر راه سبز شد . جسد اسود را در ميان راه ديده بود و چون ماري زخم خورده به خود مي پيچيد ، نعره زد :
- اي علي ! كه غلام مرا كشته اي ! به چه اجازه اي زنان خويشاوند مرا به مدينه مي بري ؟
علي مرتضي ، خونسرد ، متين و استوار پاسخ فرمود :
- با اجازه آنكس كه اجازه من به دست اوست. تو هم از سرنوشت غلامت عبرت بگير و جانت را بردار و بگريز .
ابوسفيان شمشير كشيد و علي مرتضي آنقدر با او شمشير زد كه او حياتش را در مخاطره ديد ، مغموم و شكست خورده جانش را برداشت و گريخت .
مردي به مردانگي علي آفريده نشده است و شمشيري به كارسازي شمشير او نيست . خدا فقط ميداند كه در خلقت او چه كرده است .
وقتي بر پيامبر وارد شديم ، بوي جبرئيل فضا را آكنده بود ، آغوش پيامبر ، هنوز بوي جبرئيل مي داد ، بوي عرش ، بوي وحي .
پدرم ، علي را كه در آغوش فشرد ، فرمود :
- پيش پاي شما جبرئيل اينجا بود .
و به من خبر داد از عبادات شما در ميان راه و از مناجاتتان با خداي تعالي و از سختي ها و جنگ و گريزهايتان تا بدينجا ... و اين آيات در شان شما نزول يافت :
« آنان كه ياد خدا مي كنند ، ايستاده و نشسته و بر پهلو و در آفرينش آسمان و زمين انديشه مي كنند و مي گويند : خدايا ! تو اينها را به عبث نيافريده اي ، تو پاك و منزهي ، ما را از عذاب جهنم ، نگاه دار .
خدايا ! آن را كه تو به جهنم فرود بري ، خوار و ذليل كرده اي و ستمگران را هيچ ياوري نخواهد بود .
خدايا ! ما شنيديم كه منادي ايمان ندا در مي داد كه ايمان بياوريد به پروردگارتان و ايمان آورديم ، خدايا ببخش گناه هاي ما را و بپوشان بديهايمان را و در معيت خوبانمان بميران .
خداوندا ! و آنچه را كه بر پيامبرت وعده كرده اي بر ما ارزاني دار و در روز جزا خوارمان مكن كه تو در وعده و پيمان خويش تخلف نمي كني .
پس خداوند استجابت كرد دعايشان را .
من عمل هيچيك از زن و مرد اهل عمل را تباه نمي كنم ...
پس آنانكه هجرت كردند و از ديارشان رانده شدند و در راه من اذيت و آزار ديدند و تن به مقاتله سپردند بديهايشان را پاك ميكنم و در بهشت هايي واردشان مي سازيم كه از زير آن ، نهرها روان است : پاداشي از سوي خدا ، كه در نزد خداست بهترين و ارزنده ترين پاداشها » (آيه 190 تا 195 سوره آل عمران).
اين آيات به يكباره خستگي راه از تن هايمان سترد و خود بهترين پاداش شد براي آن سختي ها كه در راه خدا كشيده بوديم .
در ابتداي مدينه روزها و شب هاي آرامتري داشتيم ، انصار ، مومن و مهربان بودند و مهاجرين صبور و استوار .
آرامش نسبي مدينه ، فرصتي بود تا پدرتان مرا از پدرم رسول الله خواستگاري كند . در مقابل آن سختي ها و مصائب كه اين دو پسر عم ، پشت سر گذاشته بودند ، آرامش مدينه مجالي مي نمود براي وصلت ما .
هم اكنون پدرتان علي مرتضي خواهد آمد ، برخيزيد عزيزان من ! بيش از اين بيتابي نكنيد . علي خود از شنيدن خبر ، چنان بي تاب شده است كه ميان راه چند بار ردايش در پايش پيچيده است و او را به زمين افكنده است . نه فقط دل علي كه پاي علي نيز با اين خبر لرزيده است ، بي تاب ترش نكنيد ، برخيزيد عزيزان من ! بغض هايتان را فرو بخوريد ، اشك هايتان را بستريد و علي را تسلي دهيد ... سلام الله عليه ...
ت . ن : كمي از زبانحال دل علي بخوانيم :
خانومم دواي دردم
خانومم دورت بگردم
خانومم رحمي بر اين دل علي كن ، علي رو بي پشتيبان نكن .
خانومم ماه منيرم
خانومم برات بميرم
پيرم كرده غم تو اي جوان
فاطمه فاطمه فاطمه جان
از چه با غم خو گرفتي
كشتي ام پهلو گرفتي
ميكشي من را تو آخر
بس كه از من رو گرفتي
اي قوت بازوي مرتضي
اي تنها آرزوي مرتضي
كي رود از پيش ديده
آنچه را اين ديده ديده
ياس و آتش درب و سينه
غنچه از شاخه چيده
من علي واستادم نگاه كرد م ، اگه دستور بابات رسول خدا نبود كه سكوت كنم بخدا يه نفرشون رو زنده نميذاشتم . بابات گفت صبر كنم .
فاطمه ، جان را بگير از من دلخسته رو مگير
راه نگاه را به رخ چون قمر مبند
بذار ببينم خانوم جونم .
راه فراغ را تو به اين خانه وا مكن
دستي كه بسته بود بار دگر مبند
اي قبله علي ز چه رو رو به قبله اي
پاشو فاطمه جان ، پاشو علي رو رو به قبله مكن .
اي لاله بي نفس فاطمه
مردم به دادم برس فاطمه
بيتو زهرا جان چگونه
مرتضي زنده بمونه
مرغ دل هرگز نداره
بي تو ميل آشيونه
فاطمه جان فاطمه جان
اي بخت نوميده كه در خواب ميشوي
تاب و توان من ز چه بيتاب ميشوي
حالا بي بي فاطمه چشمش رو باز ميكنه به اذن خدا ،
بر چشم نيم باز من اي چشم حق ببين
اين آخرين ورق ز كتاب است خواندني
ميسوزم از غمي كه ميان هزار خصم
يك يار مانده بهر تو آن هم نماندني ست
فاطمه ديگه براي هميشه چشاش رو بست .
اي روشني خانه كه ميسوزي و چو شمع
در پيش چشمهاي علي آب ميشوي
خورشيد رنگ باخته ام كز دم خزان
اين روزها شبيه به مهتاب ميشوي
حالا حرف دل خودم :
آي دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
ساده رهاش نبايد كرد
به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد
اللهم صل علي فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها
اللهم ارزفنا شفاعه الحسين يوم الورود .
ت . ن : كشتي پهلو گرفته 4 كه پست آينده خواد بود سخنان علي است . حتما بخونيد و بسوزيد و لذت ببريد از اين كه شيعه علي و فاطمه ايد .
كشتي پهلو گرفته 3 تموم شد . فاطمه تمام نميشود . تا سينه هاي سوخته وجود دارد فاطمه زنده است . فاطمه فاطمه است .
خدايا تمام كساني كه از فاطمه و علي سخن ميگويند تمام گناهانشان را چشم پوشي كن .
خدايا تمام كساني كه از فاطمه و علي سخن ميگويند در پناه خود حفظ كن .
خدايا تمام عاشقان فاطمه و علي را به آرزوهاي دلشان برسان .
خدايا به تمام دوستداران فاطمه و علي ، قلبي صاف ، دلي بي كينه و بي گناه ، زباني راستگو ، دست و پايي كه در خدمت خودت باشد عطا كن .