مناجات

یا الله یالله یا الله

شهادت حضرت زهرا رو به همه شیعیان تسلیت عرض میکنم .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389| ساعت | توسط مجید دانشور||

خداي من ، سال 88 بپايان رسيد ، سالي كه در آن سختي هاي فراوان ديدم ، فراوان دلم شكست و بارها زمين خوردم . از اين بسياردل شكستن ها ، بدنم فرتوت و خسته شده است و روحم ديگر تاب و تحمل ندارد .

خدايا سالي كه گذشت ميتوانست سال خوشكامي و خوشبختيم ميبود ، اما نشد .

ميدانم ! ميدانم ! تقصير از خود من بود ، تقصير از لجبازيم ، بي ايمانيم ، بي جنبگيم و خودخواهيم .

خدايا ! ميداني خسته ام ، بدادم برس .

خدايا ! بي ايمانم ، شيريني ايمان را بمن بچشان و ياد خود را در دلم هر لحظه بيفكن تا دلم آرام گيرد .

خدايا ! خودخواهي ها را از وجودم پاك كن تا نور عشق در وجودم شعله ور گردد .

خسته ام ، خسته .

الهي ، سال جديد را سال خوشبختي همه انسانهايي قرار بده كه ديگر جسم و روحشان تاب دردها را ندارد . طاقتي بده ، صبري بده تا آرام گيرند در اين اوضاع طوفاني جهان . سالي باشد كه در آن جز لبخند بر لبهاي انسانها نباشد ، جز دوستي رابطه ديگري بين انسانها نباشد .

 

خدايا ، جز عواطف رافت تو  ، به سوي تو وسيله اي ندارم و به سوي تو جز رحمت تو ، با وجود آگاهي به گناهان من و شفاعت پيمبرت – پيمبر رحمت و رهايي بخش امت – از اندوه و بلا ، وسيلتي ندارم . پس ، اين دو را سبب رسيدن من به آمرزشت قرار ده و براي من دستاويز رسيدن به بهشت كن . پس ، اميد من در حريم كرم تو بار انداخته است و چشم آزمندم به ساحت بخشش تو دوخته شده است . آرزويم را در مورد خود بر آور و كارم را به خوبي به پايان رسان و مرا از آن برگزيدگاني قرار ده كه آنان را در آغوش بهشت خود جاي داده اي و در سراي كرامت خود نشانده اي و روز ديدارت ، چشمانمان را به نظر به سويت روشن ميگرداني و در جوار خود خانه هاي صدق را به آنان وامي گذاري . اي كه وارد شوندگان به كريمتر از تو وارد نخواهند شد و مهربانان مهربانتر از تو نيابند ، اي بهترين كس كه شخص هميشه تنها با تو خلوت تواند كرد ، اي پر عاطفه ترين كس كه رانده شده از همه جا به سوي تو روي آورد ، دستم را به سوي گستردگي بخشايش تو دراز ميكنم و به دامان كرمت در مي آويزم . پس ، نوميدي را نصيب من مفرما و به قطع شدن اميد و زيانكاري دچارم مساز ، اي شنواي دعا ، اي ارحم الراحمين .

 

بار الها ، از تو همه خيرهايي را درخواست ميكنم كه علمت به آنها احاطه دارد و از هر بد كه علم تو بر آن احاطه دارد به تو پناه ميبرم . بارالها ، در همه كارهاي خويشتن از تو سلامت و تندرستي مي طلبم و از خواري دنيا و عذاب آخرت به تو پناه ميبرم .

 

بار خدايا ، اي برگرداننده دل و ديده ، دلم را در دينت ثابت نگاهدار و زان پس كه هدايتم كردي دلم را منحرف مساز و از پيش خود رحمت بر من ببخش كه تو بسيار بخشنده اي و به رحمت خود از آتش پناهم ده . بار الها زندگيم را دراز كن و روزيم را وسعت ده و رحمت خود را بر من بپراكن . و اگر نزد تو در ام الكتاب بدبخت باشم مرا نيكبخت گردان . پس تو آنچه را كه بخواهي مي ستري و ثابت ميكني و ام الكتاب نزد توست .
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

اين پاي را بگو از ارتعاش بايستد ، اين دست را بگو كه دست بدارد از اين لرزش مدام ، اين قلب را بگو كه نلرزد ، اين بغض را بگو كه نشكند و شاك از ناودان چشم نريزد .

اين دل بيتاب را بگو كه فاطمه هست ، نمرده است .

اي جلوه خدا ! اي يادگار رسول ! زيستن ، بي تو چه سخت است .

ماندن ، بي تو چه دشوار .

اين مرگ ، مرگ تو نيست ، مرگ عالم است . حيات بي تو ، حيات نيست .

اين مرگ ، نقطه ختمي است بر كتاب جهان .

زمين با چه دلي ترا در خويش ميگيرد و متلاشي نميشود ؟

آسمان با چه چشمي به رفتن تو مينگرد كه از هم نميپاشد و فرو نميريزد ؟

خدا اگر نبود من چه ميكردم با اين مصيبت عظمي؟

انا لله و انا اليه راجعون .

فاطمه جان ! عزيز خدا ! دردانه رسول ! چه بزرگ است فتنه هاي جهان و چه عظيم است ابتلاهاي خداي منّان .

پس از ارتحال پيامبر ، خدا ميداند كه دل من ، تنها گرم تو بود .

در آن وانفساي بعد از وفات نبي كه همه مرتد شدند جز چند تن ، چشمه زلال اسلام محض از خانه تو ميجوشيد .

در ان طوفانها كه كشتي اسلام را دستخوش امواج جاهليت مي كرد ، تنها لنگر متين و استوار ، لنگر رضاي تو بود .

در آن گردبادهاي سهمگين پس از وفات پيامبر كه حق در زير پاي مردم ، كعبه در پشتشان ، پيامبر در زواياي غفلت زده و زنگار گرفته دلهايشان و شيطان در عقل و چشم و گوششان جاي ميگرفت ، جاده منتهي به خانه تو ، تنها طريق هدايت بود ، كه بي رهرو مانده بود .

در آن ابتداي ميعاد مستمر موساي اسلام ، كه سامري بر منبر هدايت نبوي و ولايت علوي تكيه مي زد ، تنها تجلي انوار ربوبي بر درختان خانه تو بود .

رضاي تو اسلام بود و خشم تو كفر . « ان الله تبارك و تعالي يغضب لغضب فاطمه و يرضي لرضاها»

هيهات ، هيهات . اگر رود خروشان اسلام در مسير اصلي خويش ، يعني جرگه رضاي تو و نه شوره زار غضب خداوند جريان مي يافت ، مدت اقامت تو در دنياي پس از رسول ، اينسان قليل و ناچيز نمي گشت .

آنچه تو ، همسر جوان مرا شكست ، شكست نور بود پس از وفات پيامبر و انچه تو ، مادر مهربان كودكان مرا به بستر ارتحال كشانيد خون دل بود .

اهل زمين و آسمان گواهند كه تو پس از پيامبر ، هيچ نخوردي ، جز خون دل .

زهراي من ! اين تازه ابتداي مصيبت ماست .

اين من كه سر تو را بر دامن گرفته ام ، پس از تو جز بر بالش غم سر نخواهم گذاشت و جز نخل هاي كوفه همراز نخواهم يافت .

اين حسن كه سر بر سينه تو نهاده است و گريه جگر سوزش امان مرا بريده است ، روزي خون دل عمر خويش را بواسطه زهر خيانت بر طشت غربت خواهد ريخت . اين حسين كه ضجه هايش دل ملائكه الله را مي لرزاند و بعيد نيست كه هم الآن قالب تهي كند و جان نازك خويش را به جان تو پيوند زند روزي بجاي لبيك ، چكاچك شمشير خواهد شنيد و بجاي متابعت ، خنجر و نيزه و تير خواهد ديد .

اين زينب كه هم اكنون بر پاي تو افتاده است و هر لحظه چون شمع ، كوچك و كوچك تر ميشود ، مگر نمي داند كه بايد پروانه وش به پاي چند شمع بسوزد و دم بر نياورد ؟

تو را به خداي فاطمه سوگند كه برخيز و به ام كلثوم بگو كه اگر جان مرا مي خواهد لحظه اي از گريستن دست بدارد كه من نميدانم غم تو جانسوز تر است يا گريه ام كلثوم ؟ و نميدانم دختركي كه در يك مصيبت فاطمي اينچنين بيتاب است با آن مصيبت هاي عاشورايي چه مي كند ؟

اين نو گلان كه اكنون اينچنين جامه مي درند جز چند روز از فصل خزان عمر تو را در نيافته اند .

عمري كه تمامت آن جز يك فصل – فصل خزان – نبوده است .

تو پيش از آنكه به خانه من در آيي مادر پدر بوده اي و از آن پس شريك همه دردهاي من .

و مادري در شرايطي كه طفل اسلام ، اماج تيرهاي جهل و شرك و كفر مي شود يعني سپر شدن و دشنه هاي كينه و تيرهاي جهل و شمشيرهاي شرك را به جان خريدن .

..................................................................................

 

ن :

سلام ، امشب شب اول محرمه .

ماه غصه و غم .

ماه پيروزي خون بر شمشير .

ماهي كه با همه غصه هايش و همه بلاهايش زيباست .

زيباست چون براي خداست .

چون براي اسلام است .

و چون ....

من در پست هاي آينده چندين خطبه از آقا امام حسين و بي بي زينب و بي بي سكينه و ... مينويسم و پس از اتمام اين پست ها دوباره به پست هاي كشتي پهلو گرفته بر ميگردم و مطالب را دنبال مي كنم .

ان شا الله .

اميدوارم از اين ماه نهايت استفاده را بكنيد تا در درگاه خداوند مقرب تر و عزيز تر شويد .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

دلداري خديجه نبود اما تيرهاي تهمت و افترا و آسيب و ابتلاي پيامبر همچنان به شدت و قوت خود باقي بود . يك روز ديوانه اش ميخواندند ، يك روز ساحرش لقب ميدادند ، يك روز دروغگو و لافزن و عقب ملنده اش مي ناميدند و هر روز به وسيله اي دل مبارك او را مي آزردند.

البته اصل و ريشه پيامبر استوارتر و شاخه و برگش در آسمان گسترده تر از آن بود كه عصيان ها و كفران ها و تهمت ها و اذيت ها بتواند خدشه و خللي در دعوت او پديد بياورد يا ملول و خسته اش كند و از پايش درآورد .

او تا بدانجا در دعوت به هدايت ثبات مي ورزيد و از دل و جان مايه ميگذاشت كه گاهي خدا به او فرمان توقف ميداد و او را به مواظبت از جسم و جانش ملزم مي نمود .

انچه دل پيامبر را مي آزرد ، نه آزار دشمنان كه جهالتشان بود ، پيامبر نه از آنان ، كه بر آنان غمگين ميشد كه چرا تا بدان پايه بر جهالت خويش ، پاي مي فشردند ، و پا از حصار كفر و شرك بيرون نمي گذارند ، چرا در فضاي حيات بخش توحيد تنفس نمي كنند ، چرا حلاوت و شيريني عبوديت را نمي چشند .

و در اين غمخواري ، مشاركتي كه ابوطالب موحد و خديجه مهربان با او مي كردند از دست و دل هيچ ايثارگري جز همين دو بر نمي آمد .

وقتي ابوطالب و خديجه رفتند ، وقتي ابوطالب و خديجه ، هر دو در يكسال با پيامبر وداع كردند ، پيامبر بسيار بيش از آنچه تصور ميكرد ، تنها شد .

و من اگر ميخواستم فقط دختر او باشم ، باري از دوش تنهايي او بر نميداشتم . پدرم با آنهمه مصيبت و سختي ، نياز به مادر داشت ، مادري كه پروانه وار گرد شمع وجود او بگردد و با بالهاي محبت و ايثار ، اشكهايش را بسترد .

و من تلاش كردم كه براي پدرم – محبوب ترين خلق خدا – مادري كنم و موفق شدم . پدرم مرا به مادري قبول كرد و به لقب ام ابيها مفتخرم ساخت .

و اين شايد يكي از شيرين ترين لقب هايي بود كه خدا و پيامبرش به من داده بودند .

اين لقب البته آسان به دست نيامد . پشت اين لقب ، خون دلها خفته بود و تيمارها نهفته .

هيچ كس نمي تواند عمق جراحت دل مرا بفهمد آنزماني كه من پدرم را پريشانحال و آشفته موي بر درگاه خانه مي يافتم يا آزرده پاي و آلوده لباس در آغوشش مي فشردم يا مجروح و زخم خورده ، تيمارش مي داشتم .

هر سنگ نه بر پاي او كه بر چشم من فرود مي آمد و هر زخم نه بر اندام او كه بر جگر من مي نشست . با اين تفاوت عميق كه دل او ، دل پيامبر بود ، عظيم و استوار و نلرزيدني و دل من دل فاطمه بود ، نازك و لطيف و شكستني .

شرايط آنقدر سخت و سخت تر شد كه خداوند پيامبرش را دستور هجرت داد .

مردمي كه به خورشيد با نفرت مي نگرند ، شايسته شب اند . مردمي كه به سوي آفتاب ، كلوخ پرتاب مي كنند ، شايسته ظلمات اند .

خورشيد طلوع كردني است . ابرهاي سياه حتي اگر در آغاز مشرق كمين كنند ، خورشيد ، متين و بزرگوار از كنارشان خواهد گذشت و روشني اش را به ارمغان جهانيان خواهد برد .

پيامبر شبانه مي بايست از مكه هجرت مي نمود ، در آن زمان كه چهل كافر قداره بند دورتادور خانه او را در محاصره داشتند و چهل شمشير خون آشام لحظه مي شمردند تا خون او را به تساوي ميان خويش ، تقسيم كنند .

پيامبر ، ايثارگري مي طلبيد تا در جاي خويش بخواباند و كفار را ناكام بگذارد . ان ايثار منش هيچكس جز پدر شما ، علي ابن ابيطالب نمي توانست باشد ، وقتي پيامبر به او اشارت فرمود و از او نظر خواست . او نپرسيد : من چه مي شوم ؟ عرضه داشت :

-         شما به سلامت مي مانيد ؟

پيامبر فرمود : آري ، پسر عموي گرامي ام .

و وقتي دل ما ، از هول و اضطاب قرار نداشت ، علي شيرين ترين خواب عمرش را آنشب به رختخواب پيامبر ، هديه كرد و شان نزول آيتي ديگر از قرآن را بر افتخارات خويش افزود . ملائكه حيرت كردند و خدا مباهات ورزيد :

« و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد . (سوره بقره آيه 207)

و ميان مردم كسي هست كه جانش را با رضاي خدا ، تاخت مي زند و خدا دوستدار اينگونه بندگان است .»

پيامبر بر دوش سلمان از ميان كفار چشم و دل كور عبور كرد و آنان نفهميدند .

پرسيدند : چيست بر دوش تو ؟

سلمان راستگو گفت : پيامبر .

آنان خنديدند و نفهميدند و به بستر پيامبر هجوم بردند .

آنچه ميخواستند در رختخواب بود اما نمي دانستد . آنان جان پيامبر را ميخواستند و علي ، جان پيامبر بود . علي آينه تمام نماي پيامبر بود « انفسنا و انفسكم » در ان مباهله تاريخساز ، شان علي بود اما آنها كه دركشان بدين پايه نمي رسيد و فقط جسم پيامبر را ميشناختند ، خود را ناكام يافتند و خشمگين و زخم خورده بازگشتند ، صداي سايش دندان هاي كينه جويشان در گوش شب طنين مي افكند اما دستشان از جهان كوتاه بود كه جهان در غار ثور ، رحل اقامتي سه روزه افكنده بود .

دل مسلمانان از خلاصي پيامبر قرار و آرام يافت اما جسم و جان و خانمانشان نه . كفار و مشركيني كه پيامبر را دور از دسترس مي يافتند زهر خود را به جان مومنان و بستگان او مي ريختند .

پيامبر اما به مدينه وارد نشد . در قباء استقرار يافت و هرچه مومنين مدينه پاي فشردند ، يك كلام فرمود : من به مدينه وارد نمي شوم مگر به همراه دو عزيزم علي و فاطمه .

و از آنجا به علي بن ابيطالب پيام داد كه به همراهي فاطمه ها به مدينه بيا ، من همچنان چشم انتظار واستقبال ، گشوده شما مي دارم .

علي بن ابيطالب بلافاصله از ما ، سه فاطمه ، من ، فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زبير بن عبدالمطلب و تني چند از زنان و ضعيفان كارواني ساخت و پس از اعلامي عمومي به سوي مدينه حركت كرد .

شب ها را در منازل بين راه به نماز و تهجد و عبادت مي پرداختيم و استراحت مي كرديم و روزها را راه مي رفتيم . كفار و مشركين كه از كف دادن پيامبر برايشان سنگين و گران تمام شده بود ، بدشان نمي آمد كه از ميانه راه بازمان گردانند و به گروگانمان بگيرند .

هنوز تا مدينه بسيار مانده بود كه اسود غلام ابوسفيان راه را بر ما گرفت و گفت :

-         من فرستاده ابوسفيانم و مامورم كه راه را بر شما ببندم تا او خود ، سر رسد .

بدنهاي زنان كاروان چون بيد مي لرزيد و نگراني و نگراني و اضطراب بر دلهايشان چنگ مي انداخت اما دل من به علي و خداي علي محكم بود .

علي مرتضي به صلابت كوه ايستاد و فرياد كشيد :

-         ما بايد به مدينه برويم ، در راه رفتن به مدينه ، من هر مانعي را از سر راه بر خواهم داشت ، حتي اگر اين مانع ، اسود ، غلام ابوسفيان باشد ، جان خود را بردار و راه خود را پيش گير .

اسود تمكين نكرد ، علي مرتضي دوباره هشدار داد ، موثر نيفتاد ، سه باره او را بر جاي خويش ترساند ، سخت سري كرد .

حضرت ، شمشير از نيام بر كشيد و – در پي جنگي سخت – جسد او را بر جاي گذاشت و كاروان را دوباره حركت داد .

هنوز راه چنداني نپيموده بوديم كه ابوسفيان ، بر سر راه سبز شد . جسد اسود را در ميان راه ديده بود و چون ماري زخم خورده به خود مي پيچيد ، نعره زد :

-         اي علي ! كه غلام مرا كشته اي ! به چه اجازه اي زنان خويشاوند مرا به مدينه مي بري ؟

علي مرتضي ، خونسرد ، متين و استوار پاسخ فرمود :

-         با اجازه آنكس كه اجازه من به دست اوست. تو هم از سرنوشت غلامت عبرت بگير و جانت را بردار و بگريز .

ابوسفيان شمشير كشيد و علي مرتضي آنقدر با او شمشير زد كه او حياتش را در مخاطره ديد ، مغموم و شكست خورده جانش را برداشت و گريخت .

مردي به مردانگي علي آفريده نشده است و شمشيري به كارسازي شمشير او نيست . خدا فقط ميداند كه در خلقت او چه كرده است .

وقتي بر پيامبر وارد شديم ، بوي جبرئيل فضا را آكنده بود ، آغوش پيامبر ، هنوز بوي جبرئيل مي داد ، بوي عرش ، بوي وحي .

پدرم ، علي را كه در آغوش فشرد ، فرمود :

-         پيش پاي شما جبرئيل اينجا بود .

و به من خبر داد از عبادات شما در ميان راه و از مناجاتتان با خداي تعالي و از سختي ها و جنگ و گريزهايتان تا بدينجا ... و اين آيات در شان شما نزول يافت :

« آنان كه ياد خدا مي كنند ، ايستاده و نشسته و بر پهلو و در آفرينش آسمان و زمين انديشه مي كنند و مي گويند : خدايا ! تو اينها را به عبث نيافريده اي ، تو پاك و منزهي ، ما را از عذاب جهنم ، نگاه دار .

خدايا ! آن را كه تو به جهنم فرود بري ، خوار و ذليل كرده اي و ستمگران را هيچ ياوري نخواهد بود .

خدايا ! ما شنيديم كه منادي ايمان ندا در مي داد كه ايمان بياوريد به پروردگارتان و ايمان آورديم ، خدايا ببخش گناه هاي ما را و بپوشان بديهايمان را و در معيت خوبانمان بميران .

خداوندا ! و آنچه را كه بر پيامبرت وعده كرده اي بر ما ارزاني دار و در روز جزا خوارمان مكن كه تو در وعده و پيمان خويش تخلف نمي كني .

پس خداوند استجابت كرد دعايشان را .

من عمل هيچيك از زن و مرد اهل عمل را تباه نمي كنم ...

پس آنانكه هجرت كردند و از ديارشان رانده شدند و در راه من اذيت و آزار ديدند و تن به مقاتله سپردند بديهايشان را پاك ميكنم  و در بهشت هايي واردشان مي سازيم كه از زير آن ، نهرها روان است : پاداشي از سوي خدا ، كه در نزد خداست بهترين و ارزنده ترين پاداشها » (آيه 190 تا 195 سوره آل عمران).

اين آيات به يكباره خستگي راه از تن هايمان سترد و خود بهترين پاداش شد براي آن سختي ها كه در راه خدا كشيده بوديم .

در ابتداي مدينه روزها و شب هاي آرامتري داشتيم ، انصار ، مومن و مهربان بودند و مهاجرين صبور و استوار .

آرامش نسبي مدينه ، فرصتي بود تا پدرتان مرا از پدرم رسول الله خواستگاري كند . در مقابل آن سختي ها و مصائب كه اين دو پسر عم ، پشت سر گذاشته بودند ، آرامش مدينه مجالي مي نمود براي وصلت ما .

 

 

هم اكنون پدرتان علي مرتضي خواهد آمد ، برخيزيد عزيزان من ! بيش از اين بيتابي نكنيد . علي خود از شنيدن خبر ، چنان بي تاب شده است كه ميان راه چند بار ردايش در پايش پيچيده است و او را به زمين افكنده است . نه فقط دل علي كه پاي علي نيز با اين خبر لرزيده است ، بي تاب ترش نكنيد ، برخيزيد عزيزان من ! بغض هايتان را فرو بخوريد ، اشك هايتان را بستريد و علي را تسلي دهيد ... سلام الله عليه ...

 

 

 

 

 

ت . ن : كمي از زبانحال  دل علي بخوانيم :

خانومم دواي دردم

خانومم دورت بگردم

خانومم رحمي بر اين دل علي كن ، علي رو بي پشتيبان نكن .

خانومم ماه منيرم

خانومم برات بميرم

پيرم كرده غم تو اي جوان

فاطمه فاطمه فاطمه جان

از چه با غم خو گرفتي

كشتي ام پهلو گرفتي

ميكشي من را تو آخر

بس كه از من رو گرفتي

اي قوت بازوي مرتضي

اي تنها آرزوي مرتضي

كي رود از پيش ديده

آنچه را اين ديده ديده

ياس و آتش درب و سينه

غنچه از شاخه چيده

من علي واستادم نگاه كرد م ، اگه دستور بابات رسول خدا نبود كه سكوت كنم بخدا يه نفرشون رو زنده نميذاشتم . بابات گفت صبر كنم .

فاطمه  ، جان را بگير از من دلخسته رو مگير

راه نگاه را به رخ چون قمر مبند

بذار ببينم خانوم جونم .

راه فراغ را تو به اين خانه وا مكن

دستي كه بسته بود بار دگر مبند

 اي قبله علي ز چه رو رو به قبله اي

پاشو فاطمه جان ، پاشو علي رو رو به قبله مكن .

اي لاله بي نفس فاطمه

مردم به دادم برس فاطمه

بيتو زهرا جان چگونه

مرتضي زنده بمونه

مرغ دل هرگز نداره

بي تو ميل آشيونه

فاطمه جان فاطمه جان

اي بخت نوميده كه در خواب ميشوي

تاب و توان من ز چه بيتاب ميشوي

حالا بي بي فاطمه چشمش رو باز ميكنه به اذن خدا ،

بر چشم نيم باز من اي چشم حق ببين

اين آخرين ورق ز كتاب است خواندني

ميسوزم از غمي كه ميان هزار خصم

يك يار مانده بهر تو آن هم نماندني ست

فاطمه ديگه براي هميشه چشاش رو بست .

اي روشني خانه كه ميسوزي و چو شمع

در پيش چشمهاي علي آب ميشوي

خورشيد رنگ باخته ام كز دم خزان

اين روزها شبيه به مهتاب ميشوي

 

 

 

 

حالا حرف دل خودم :

آي دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

ساده رهاش نبايد كرد

به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد

اللهم صل علي فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها

اللهم ارزفنا شفاعه الحسين يوم الورود .

 

 

ت . ن : كشتي پهلو گرفته 4 كه پست آينده خواد بود سخنان علي است . حتما بخونيد و بسوزيد و لذت ببريد از اين كه شيعه علي و فاطمه ايد .

كشتي پهلو گرفته 3 تموم شد . فاطمه تمام نميشود . تا سينه هاي سوخته وجود دارد فاطمه زنده است . فاطمه فاطمه است .

خدايا تمام كساني كه از فاطمه و علي سخن ميگويند تمام گناهانشان را چشم پوشي كن .

خدايا تمام كساني كه از فاطمه و علي سخن ميگويند در پناه خود حفظ كن .

خدايا تمام عاشقان فاطمه و علي را به آرزوهاي دلشان برسان .

خدايا به تمام دوستداران فاطمه و علي ، قلبي صاف ، دلي بي كينه و بي گناه ، زباني راستگو ، دست و پايي كه در خدمت خودت باشد عطا كن .

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

گويي تقدير چنين بوده است كه حضور دوروزه من در دنيا با غم و اندوه عجين شود ، هر چه بود گذشت و هرچه مي بود ميگذشت .

و من ميدانستم كه تقدير چگونه رقم خورده است و ميدانستم كه غم ، نان خورشت هميشه من است و اندوه ، همسايه ديوار به ديوار دل من .

اما آمدم ، آمدم تا دفتر زنان بي سرمشق نماند ، آمدم تا قرآن مثال بيابد ، تفسير پيدا كند ، نمونه دهد ، آمدم تا خلقت بي غايت نماند ، بي مقصود نشود ، بي هدف تلقي نگردد .

من اگر نبودم ، من و پدرم اگر نبوديم ، من و شويم اگر نبوديم ، من و شما نور چشمان و فرزندانم اگر نبوديم ، اگر ما نبوديم ، جهان آفريده نميشد ، خلقت شكل نميگرفت ، آفرينش تكوين نمي يافت ، اين را خداوند جلّ و علّا تصريح فرموده است .

گريه نكنيد عزيزان من ! شما از اين پس جاي گريستن بسيار داريد . بر هر كدام از شما مصيبت ها مي رود كه جگر كوه را كباب مي كند و دل سنگ را آب .

حسن جان ! اين هنوز ابتداي مصيبت است ، رود مصيبت از بستر حيات تو عبور مي كند .

مظلوميت جامه اي است كه پس از پدر قاعده تن تو ميشود . تو مظلوم مضاعف تاريخ ميشوي كه مظلوميتت نيز در پرده استتار مي ماند .

حسين جان ! زود است براي گريستن تو ! تو ديگر گريه نكن ! تو خود دردانه اشك آفرينشي !

عالم براي تو گريه مي كند ، ماهيان دريا و مرغان آسمان در غم تو مي گريند . پيامبران همه پيش از تو در مصيبت تو گريسته اند و شهادت داده اند كه روزي همانند روز تو نيست .

بيا ، از روي پاي من برخيز و سر بر سينه ام بگذار اما گريه مكن .

گريه تو دل فرشتگان خدا را مي سوزاند و جگر رسول خدا را آتش ميزند .

اكنون كه زمان اندوه من نيست ، زمان شادكامي من است ، لحظه رهايي من است .

گاه اندوه من آنزمان بود كه كه بر زمين نازل شدم ، آغاز دوباره غمبار من آنگاه بود كه نه چون آدم عليه السلام به اجبار و از سر گناه بلكه چون پدرم محمد صلوات الله عليه به اختيار و از سر لطف و رحمت پروردگار ، از بهشت هبوط كردم .

مهبطم اگر چه مهبط وحي بود و منزلم اگر چه منزل جبرئيل و قرارگاهم اگر چه قرارگاه عزيزترين بنده خدا و خاتم پيامبران او .

اگرچه آن دست ها كه به استقبالم آمده بود \ دستهاي برترين زنان عالم امكان بود ، اگرچه اولين جامه هايي كه در زمين بر تن كردم ، جامه هاي بهشتي بود .

اگرچه به اولين آبي كه تن سپردم ، زلال بي همانند كوثر بود ، اگر چه ... اما ... اما محنت و مظلوميت نيز ، از بدو تولد با من زاده شد ، با من رشد كرد و در من تبلور يافت .

من هنوز اولين روزهاي همنشيني با گهواره را تجربه ميكردم كه آمد و رفت تازه مسلمانان زجر كشيده اما صبور و مقاوم به خانه مان آغاز شد . رفت و آمدي مومنانه اما هراسناك ، عاشقانه اما بيم زده ، خالص و صميمي و شورانگيز اما ترسان و گريزان و مراقب.

خدنگ اولين خبرهايي كه از وراي گهواره ميگذشت و بر گوش جگر من مينشست ، شكنجه و آزار و اذيت مومنان نخستين بود .

يك روز خبر سميه مي آمد ، آن پيرزن زجر ديده اي كه عمري در عطش باران توحيد زيسته بود و با چشيدن اولين قطرات آن از ابر دستهاي پيامبر ، همه چيز خويش را فدا كرد و جان خود را سپر ايمان خالص خود ساخت . آن پيرزن مومني كه سخت ترين شكنجه ها را بر تن رنجور و نحيف خويش هموار ساخت تا نداي حق پيامبر بي لبيك نماند .

روز ديگر خبر ياسر آمد ؛ « ياسر را مشركان در بيابان سوزان و تفتيده حجاز خوابانده اند و سنگ هاي سخت و گران بر اندام او نهاده اند تا او دست از توحيد بردارد و در مقابل بتها سر بسايد .»

يك روز خبر بلال مي آمد ، روز ديگر عمار ، روز ديگر ... و من به وضوح ميديدم كه شكنجه ها و آسيب ها و لطمه ها نه فقط بر نو مسلمانان ايثارگر كه بر پدرم رسول خدا وارد ميشود و او چه ميتواند بكند جز اين كه هر روز بر اين مومنان محبوس بگذرد و آنان را به صبر و استواري بيشتر دعوت كند .

و ... بغض ها و اشك ها و گريه هاي خويش را به خانه بياورد .

در تب و تاب شكنجه پيروان مومن و معدود بسوزد اما توان هيچ ممانعت و دفاعي نداشته باشد .

خدا بيامرزد ابوطالب را و غريق رحمت كند حمزه را كه اگر اين دو حامي با صلابت و قدرتمند نبودند ، آنكه در بيابان سوزان ، سنگ بر شكمش مينشست پيامبر بود و آن بدن كه آماج عمودها و نيزه ها قرار ميگرفت ، بدن مبارك پيامبر بود ، همچنانكه با وجود اين دو حامي موحد و استوار نيز آنكه شكنبه شتر بر سرش فرود مي آمد پيامبر بود و آنكه پايش به سنگ جهالت دشمنان مي آزرد ، پيامبر بود – سلام خدا بر او - .

من هنوز شيرخواره بودم كه عرصه را بر پدرم و پيروان او تنگ تر كردند ، زميني را كه به بركت او و به يمن خلقت او پديد آمده بود ، نتوانستند بر او ببينند ، او را ، ما و مومنان او را به دره اي كوچاندند كه خشكي و سختي و و سوزندگي اش شهره طبيعت بود و زبانزد تاريخ شد .

من اولين قدمهاي راه افتادنم را بر روي ريگ هاي سوزان شعب ابي طالب گذاشتم .

و من بوضوح مي ديدم كه سخت تر از آن تاولها كه بر پاهاي كودكانه من مي نشست ، زخمهايي بود كه سينه فراخ پدرم رسول خدا را شرحه شرحه مي كرد و قلب عالمگير او را مي سوزاند .

يكي مي آمد و لب هاي چون كوير ، تفته و ترك خورده اش را به زحمت در مقابل پدرم مي گشود و مي گفت : آب .

و پدرم بي آنكه هيچ كلامي بگويد چشمهاي محبوبش را به زير مي انداخت و اندكي فاصله ميان دندان هاي مباركش را بيشتر مي كرد تا آن صحابي مومن ، سنگ را در دهان او ببيند و ببيند كه رسول خدا هم براي مقابله با آتش جگر سوز عطش ، سنگ مي مكد .

و آن ديگري مچاله از فشار گرسنگي ، كشان كشان خود را به پيامبر مي رساند و سلام و اسلام خود را تجديد مي كرد تا رسول خدا بداند كه يارانش ، محكم و استوار ايستاده اند و هيچ حادثه اي نمي تواند آنان را به زمين ضعف بنشاند يا به پرتگاه كفر بكشاند و وقتي پدرم او را در آغوش تحسين مي فشرد ، او تازه در مي يافت كه رسول خدا هم در مقابل فشار گرسنگي ، سنگ بر شكم خويش بسته است .

همين خرمايي كه مشتي اش انساني را سير نمي كند آن زمان يك دانه اش در دهان چهل انسان مي گشت تا چهل مرد را در مرز ميان زندگي و مرگ ايستاده نگاه دارد .

من شير آميخته به اندوه مادرم خديجه را در كوران و تلاطم اين دردهاي درهم پيچيده نوشيدم . سفره چشم اهل دره روزها و روزها منتظر مي ماند تا مگر محموله خوراكي از ميان چنگالهاي محاصره كنندگان شعب عبور كند و از لابلاي سنگ و كلوخ هاي دامنه ، به سلامت بگذرد و چند روز قناعت آميز را پر كند .

دوران شعب پيش از آنكه طاقت زندانيان به سر ايد تمام شد ، اما انچه تمام نشد ، آسيب ها و آزارهايي بود كه بر جسم و جان پيامبر فرود مي آمد .

اين بارهاي طاقت فرسا تا آن زمان كه مادرم خديجه حيات داشت بسيار هموارتر مي نمود .

وقتي پيامبر پا از درگاه خانه به درون ميگذاشت ، ملاطفت ها ، مهرباني ها ، همدرديها و دلداريهاي خديجه آنچنان او را سبكبال مي كرد كه پدرم حتي تا وقت وفات هم او را به ياد مي آورد و گهگاه در فراق او ميگريست .

يادم نمي رود ، يكبار عايشه از سر حسادت ، نام مادرم را به تحقير برد و پدرم آنچنان بر او نهيب زد كه عايشه ، هيچگاه ديگر جرأت نكرد در حضور رسول الله صلوات الله عليه ، از خديجه بي احترام ياد كند .

خبر رحلت مادر ، براي من بسيار دردناك بود بخصوص كه زخم شعب ابي طالب هنوز التيام نيافته بود و اندوه تنهايي پدرم كاستي نپذيرفته بود .

من وقتي به يكباره جاي مادرم را در خانه ، خالي يافتم سرآسيمه و آشفته موي به دامن پدر آويختم كه :

- مادرم كجاست ؟!         أين امّي ، أين امّي .

پدرم غم آلوده و مضطرب به من مينگريست و هيچ نمي گفت ، شايد هيچ لحني كه بتواند آن خبر جانسوز را در آن بپذيرد نمي يافت .

جبرئيل از پس اين استيصال فرود آمد و به پدرم از جانب خدا پيام داد كه « سلام مرا به فاطمه ام برسان و بگو كه مادر تو را در قصري از قصرهاي بهشت جاي داديم كه از طلا و ياقوت سرخ فراهم آمده است و او را با مريم دختر عمران و آسيه همخانه ساختيم .»

و من به يمن اين پيام خداوند ، آرامش يافتم ، خداوند ، جل و علا را تقديس و تنزيه كردم و گفتم كه سلام ها و سلامتي ها همه از اوست و تحيت ها همه به او باز مي گردد .

كلام خدا اگر چه تسلاي دل من شد اما فقدان خديجه در كوران حوادث ، چيزي نبود كه براي پيامبر و من تحمل كردني و تاب آوردني باشد .

 

...........................................
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

سلام .

خدا بخواد جمعه میرم به سمت مشهد (سیزدهم آذر)

و آخر هفتش از مشهد برمیگردم .

همه کسانی رو که میشناسم و نمیشناسم حتما دعا میکنم .

عطیه خانم و زهرا خانم رو که حکم خواهری برام دارن که حتما دعا میکنم . (خصوصی)

عروسک خدا و طیبه خانم هم دعا میکنم .

خیلی دلم تنگ حرم شده بود .

خدارو شکر که داره قسمتم میشه .

خیلی دوستون دارم .

عطیه خانم خواهر بزرگ و مهربان من از نوشتت ممنونم . خیلی دلشاد شدم وقتی دیدم که کمکم میکنی تا خودم رو پیدا کنم .

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

وقتي رسول محبوب من به خانه در آمد، انگار خورشيد پس از چهل شام تيره ، چهل شام بي روزن ، چهل شام بي صبح از بام خانه طلوع كرده باشد ، دلم روشني گرفت و من روشني را زماني با تمام وجود ، با تك تك رگها و شريانهايم احساس كردم كه نور حضور تو را در درون خويش يافتم.

آن حالات ، حالاتي بود كه حتي تصور و خيالش هم از كنار ذهن و دل من عبور كرده باشد. كودكي در رحم مادر خويش با او سخن بگويد ؟ كودكي در رحم مادر خويش خداوند را تسبيح و تقديس كند؟ من شنيده بودم كه عيسي درگهواره سخن گفته بود و وحدانيت خدا و نبوت خويش را از مأذنه ي گهواره فرياد كرده بود ... و اين هميشه برترين معجزه در انديشه ي من بود اما من چگونه ميتوانستم باور كنم كه كودكي در رحم مادر خويش با او به گفتگو بنشيند ، او را دلداري دهد و پيامبري پدرش را شاهد و گواه باشد ؟

و من چگونه ميتوانستم تاب بياورم كه آن كودك ، كودك من باشد و آن مخاطب ، من باشم ؟ چگونه ميتوانستم اين شادي را در پوست تن خويش بگنجانم؟ چگونه ميتوانستم اين شعف را در درون دل خويش پنهان كنم ؟ چگونه ميتوانستم اين عظمت را در خود حمل كنم ؟

شايد آن چند ماه حضور تو در وجود من ، شيرين ترين لحظات زندگي ام بود. شب و روز گوش دلم در كمين بود كه كي آواي روحبخش تو در سرسراي وجودم بپيچد و كي كلام زلال تو بر دل عطشناك من جاري شود.

نفهميدم آن چند ماه شيرين چگونه گذشت و درد زادن كي به سراغم آمد، اما همان هراس كه از درد زادن بر دل مادران چنگ مي اندازد ، دست استمداد مرا به سوي زنان مكه دراز كرد . زنان قريش و بني هاشم همه روي برگرداندند و دست اميد مرا در خلاء يأس واگذاشتند.

« مگر نگفتيم با يتيم ابوطالب ازدواج نكن ؟ مگر نگفتيم ترا خواستگاران ثروتمند بسيارند ؟ مگر نگفتيم حرمت اشرافيت را مشكن ، ابهت قريش را خدشه دار مكن؟ مگر نگفتيم ثروت چشمگيرت را با فقر محمد درنياميز؟

كردي ؟ حالا برو و پاداش آن سرپيچي ات را بگير. برو و كودكت را به دست قابله ي انزوا بسپار ... »

غمگين شدم ، اما به آنها چه ميتوانستم بگويم ؟ آن زنان ظلماني چه ميدانستند نور نبوي چيست ؟ چه ميفهميدند ازدواج احمدي چگونه است ؟ چگونه ميتوانستند بدانند خلق محمدي چه ميكند ؟ از كجا ميتوانستند دريابند كه خوي مهدوي چه عظمتي است.

آن زنان زميني ، شوي آسماني چه ميفهميدند چيست؟

به خانه بازگشتم، با درد زايمان رفتم و با دو درد زايمان و تنهايي بازگشتم .

آب ، اما در دل پيامبر تكان نميخورد كه او دو دست در آسمان داشت و دو پاي در زمين.

هر چه من بي قرار بودم او قرار و آرامش داشت. هر چه من بي تاب تر مي نمودم او به من سكينه ي بيشتري ميبخشيد.

ناگهان ديدم كه در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون كه روحانيتشان بر زيبائيشان مي افزود داخل شدند.

كه بودند اينان خدايا ؟!

يكي شان به سخن در آمد كه :

-         نترس خديجه ! ما رسولان پروردگار توايم و خواهران تو.

آنگاه كه من قدري قرار و آرام گرفتم ، گفت :

-         من ساره ام همسر ابراهيم ، پيامبر و خليل خدا .

آن ديگري كه دلنشين سخن ميكفت و تبسمي شيرين بر لب داشت ، گفت :

-         من مريم دختر عمرانم ، مادر عيسي پيامبر و روح خدا .

آن سومي كه نگاهي مهربان و محبوب داشت ، به سخن در آمد كه :

-         من آسيه ام ، دختر مزاحم . همسر فرعون كه به موسي مؤمن شدم.

و دريافتم كه چهارمين زن كه صلابتي كم نظير داشت كلثوم ، خواهر موسي است ، پيامبر و كليم خدا.

گفتند :

خداوند ما را فرستاده است تا ياريت كنيم در اين حال كه هر زني به زنان ديگر محتاج است ، پس ساره در سمت راستم نشست ، مريم در طرف چپم ، آسيه در پيش رويم و كلثوم پشت سرم.

من آنجا –نه خودم- كه مقام و قرب تو را در نزد خداوند بيش از پيش دريافتم و با خود گفتم :

-         ببين خدا چقدر اين فرزند را دوست ميدارد كه قابله هايش را گلهاي سرسبد عالم زنان انتخاب كرده است.

تو را نه بدانسان كه مادران ، حمل خويش ميگذارند بلكه بدان فراغت كه مادري كودكش را از آغوش خود به آغوش مادري ديگر مي سپارد ، به دست آن چهار عزيز سپردم .

... و تو پاك و پاكيزه ، قدم بدين جهان گذاردي ، طاهره مطهره ! و مكه از ظهور تو روشن شد و جهان از نور حضور تو تلألو گرفت.

ده حورالعين كه هم اكنون نيز از بهشتيان ديگر بي تابترند براي ديدار تو ، به خانه فرود آمدند ، هركدام با ملاحت خاصي در چشم و طشت و ابريقي در دست . آب كوثر را من اول بار در آنجا ديدم و تا نگفتند كه آن آب است و كوثر است من ندانستم ، همچنانكه تا پيامبر نفرمود كه تو زهره اي و خدا نفرمود كه تو كوثري من ندانستم.

فرمود پيامبر كه به آفتاب اقتدا كنيد و از او هدايت بجوئيد و آنگاه كه خورشيد غروب كرد به ماه و آنگاه كه ماه پنهان گشت به زهره و آنگاه كه زهره رفت به دوستاره فرقدين.

و در پاسخ هويت اين انوار هدايت، پيامبر فرمود:

من خورشيدم ، علي ماهاست و فاطمه ، زهره و حسن و حسين دوستداره فرقدين.

و وقتي خدا به رسول من و عالميان وحي فرمود:

انا اعطيناك الكوثر.

من فهميدم كه تو كوثري و هيچ مادري ، دختري به خوبي دختر من نزاده است .

آن بانوان گرانقدر تو را به آب كوثر شستشو كردند و در دو جامه اي كه از بهشت آمده بود، پيچيدند.

و اكنون كه تو اسماء را فرستاده اي تا آن كافور بهشتي را براي رحلت و رجعتت به بهشت آماده كند ، اكنون كه بهترين جامه هاي خويش را براي ملاقات با خدا بر تن كرده اي ، و اكنون كه رو به قبله خفته اي و جامه اي سفيد بر سر كشيده اي و به اسماء گفته اي كه پس از ساعتي بيايد و ترا صدا كند و اگر پاسخي نشنيد بداند كه تو به ديدار پدر نائل شده اي ، اكنون ... اكنون من به ياد آن جامه هاي بهشتي و آن آب كوثر و آن لحظه هاي شيرين تولدت افتادم كه تو براي اقامتي چند روزه از بهشت به زمين امدي و اكنون كه آخرين لحظات حيات درد آلوده ات سپري ميشود چون مرغ پروبال مجروحي كه از قفسي هجده ساله رها ميگردد به سوي ما پر ميكشي .

دخترم ! بتول من كه خدا تو را در ميان زنان بي مثل و بي همتا ساخت .

بتول من ! دختر دل گسسته ام از دنيا ! دختر آخرتم ! دختر معادم ! دختر بهشتي من ! بتول من كه خدا ترا از همه ي آلودگي ها منزه ساخت!عزيز دلم ! خدا تو را چند روزي به زمينيان امانت داد تا بدانند كه راز آفرينش زن چيست ؟ و رمز خلقت زن در كجاست ؟ و اوج عروج آدمي تا چه پايه بلند است . ميدانم ، ميدانم دخترم كه زمينيان با امانت خدا چه كردند ، مي دانم كه چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند ، ميدانم كه پاره ي تن من را چگونه آزردند ، ميدانم ، ميدانم ، بيا ! فقط بيا و خستگي اين عمر زجرآلوده را از تن بگير!

ملائك بال در بال ايستاده اند و آمدن تو را لحظه لحظه ميشمرند .

حوريان ، بهشت را با اشك چشم هايشان چراغان كرده اند.

بيا و بهشت را از انتظار درآر.

بيا و در آغوش پدرت قار و آرام بگير.

سلام بر تو ! سلام بر پدرت و سلام بر شوي هميشه استوارت .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

 

روزگار غريبي است دخترم ! دنيا از آن غريبتر !

اين چه دنيايي است كه دختر رسول خدا را در خويش تاب نمي آورد؟

اين چه روزگاري است كه «راز آفرينش زن» را در خود تحمل نميكند؟

اين چه عالمي است كه دردانه ي خدا را از خويش ميراند؟

روزگار غريبي است دخترم ! دنيا از آن غريبتر !

آنجا جاي تو نيست، دنيا هرگز جاي تو نبوده است. بيا دخترم ، بيا ، تو از آغاز هم دنيايي نبودي. تو از بهشت آمده بودي ، تو از بهشت آمده بودي ...

آن روزها كه مرا در حرا با خدا خلوتي دوست داشتني بود ، جبرئيل؛ اين قاصد ميان عاشق و معشوق، اين رابط ميان عابد و معبود، اين ملك خوب و پاك و صميمي، ايم امين رازهاي من و پيام هاي خداوند، پيام آورد كه معبود، چهل شبانه روز تو را ميخواند، يك خلوت مدام چهل روزه از تو ميطلبد ...

و من كه جان ميسپردم به پيام هاي الهي و آتش اشتياقم زبانه ميكشيد بادم خداوندي ، انگار خدا با همه بزرگي اش از آن من شده باشد ، بال در آوردم و جانم را در التهاب آن پيام عاشقانه گداختم.

آري ، جز خدا و جبرئيل و شوي تو كسي چه ميدانست حرا يعني چه ؟ كسي چه ميداند خلوت با خدا يعني چه ؟

اما ... اما كسي بود در اين دنيا كه بسيار دوستش ميداشتم – خدا هميشه دوستش بدارد – دل نازكش را نميتوانستم نگران و آزرده ي خويش ببينم.

همان كه در وقت بي پناهي پناهم شد و در وقت تنگدستي ، گشايشم و د سرماي سوزنده ي تكذيب دشمنان ، تن پوش تصديقم؛ مادرت خديجه.

خدا هم نميخواست او را دل نگران و مشوش ببيند.

در آن پيام شيرين، در آن دعوت زلال، آمده بود كه اين چهل روز مفارقت از خديجه را برايش پيغام كنم.

و كردم ، عمار ، آن صحابي وفادار را گسيل كردم :

« جان من ! خديجه ! دوري ام از تو ، نه بواسطه كراهت و عداوت و اندوه است ، خدا تو را دوست دارد و من نيز ، خدا هر روز ، بارها و بارها ، تو را به رخ ملائكه خويش مي كشد، به تو مباهات مي كند و ... من نيز.

اين ديدار چهل روزه ي من با آفريدگار و ... ضمناً فراق تو ، هم فرمان اوست . اين چهل شبانه روز را تاب بياور ، آرام و قرار داشته باش و در خانه را به روي هيچكس نگشاي .

من چهل افطار در خانه ي فاطمه بنت اسد ميگشايم تا وعده ي الهي سرآيد و ديدار تازه گردد.»

پيام كه به مادرت خديجه رسيد، اشك در چشمهايش حلقه زد و آن حلقه بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم ،حلقه از در برداشتم و وقتي صداي دلنشين خديجه از پشت پنجره انتظار برآمد كه :

-         كيست كوبنده ي دري كه جز محمد «صلي الله عليه و آله» شايسته كوفتن آن نيست ؟

گفتم :

-         محمدم

دخترم ! شادي و شعفي كه از اين ديدار در دل مادرت پديد آمد ، در چشمهايش درخششي آشكار ميگرفت . افطار آن شب از بهشت برايم به ارمغان آمده بود ، طرف هاي غروب جبرئيل ، آن ملك نازنين خداوند ، با طبقي در دست ، آمد و كنارم نشست. سلام حيات آفرين خدا را به من رساند و گفت كه افطار اين آخرين روز ديدار را ، محبوب «جل و جلاله» از بهشت برايت هديه كرده است.

در پي او ميكائيل و اسرافيل هم آمدند – خدا ارج و قربشان را افزون كند – جبرئيل با ظرفي كه از بهشت آورده بود ، آب بردستهايم ميريخت ، ميكائيل شستشويان و اسرافيل با حوله لطيفي كه از بهشت همرهش كرده بودند ، آب از دستهايم مي سترد.

ببين دخترم ! همه ي مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تكوين مي يافت .

اين را هم باز بگويم كه تو اولين كسي هستي كه به بهشت وارد ميشوي . تويي كه بهشت را براي بهشتيان افتتاح مي كني .

اين را اكنون كه تو مهياي خروج از اين دنياي بي وفا ميشوي نميگويم ، اين را اكنون كه تو اسماء را صدا ميكني كه بيايد و رخت هاي مرگ را برايت مهيا كند نمي گويم ...

اين را اكنون كه تو وضوي وفات ميگيري نميگويم ، هميشه گفته ام ، در همه جا گفته ام كه من از فاطمه بوي بهشت را ميشنوم .

يك بار عايشه گفت : چرا اينقدر فاطمه را مي بويي؟ چرا اينقدر فاطمه را مي بوسي؟ چرا به هر ديدار فاطمه، تو جان دوباره ميگيري؟

گفتم : « خموش! عايشه ! فاطمه بهشت من است، فاطمه كوثر من است، من از فاطمه بوي بهشت مي شنوم، فاطمه عين بهشت است، فاطمه جواز بهشت است ، رضاي من در گروي رضاي فاطمه است، رضاي خدا در گروي رضاي فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضاي فاطمه بهشت خدا.»

فاطمه جان ! خاطر تو را نه فقط بدين خاطر ميخواهم كه تو دختر مني ، توسيده زنان عالمياني ، تو برترين زن عالمي ، خدا تو را چنين برگزيده است و خدا به تو چنين عشق مي ورزد.

اين را من از خودم نميگويم ، كدام حرف را من از جانب خودم گفته ام ؟

آن شب كه به معراج رفته بودم ، ديدم كه بر در بهشت به زيباترين خط نوشته است :

خدايي جز خداي بي همتا نيست، محمد صلي الله عليه و آله پيامبر خداست. علي معشوق خداست ، فاطمه ، حسن و حسين برگزيدگان خدا هستند و لعنت خدا بر آنان كه كينه ورز اين عزيزان خدا باشند.

اين را اكنون كه تو غسل رحلت مي كني نميگويم .

آن روز كه من در خيمه اي نشسته بودم و بر كماني عربي تكيه كرده بودم يادت هست ؟

تو و شوي گرامي ات علي عليه السلام و دو نور چشمم حسن و حسين نشسته بوديد و من براي چندمين بار اعلام كردم كه:

« اي مسلمانان بدانيد : هر كسي كه با اينان در صلح و صفا باشد من با او در صلح و صفايم و هر كس با اينان به جنگ برخيزد، من با او در ستيزم، من كسي را دوست دارم كه اين عزيزان را دوست بدارد و دوست نميدارند اين عزيزان را مگر پاك طينتان و دشمن نميدارند اين عزيزان را مگر آلودگان و تردامنان.»

فاطمه جان بيا !

بيا كه سخت در اشتياق ديدار تو ميسوزم، بيا ، بيا كه دنيا جاي تونيست و بهشت بي تو بهشت نيست.

راستي !

به اسماء بگو :آن كافور كه از بهشت برايم آمده بود و ثلث آن را خود به هنگام وفات خويش به كار گرفتم و دو ثلث ديگر آن را براي تو و علي كنار گذاشتم بياورد .

به آن كافور بهشتي حنوط كن دخترم كه ولادت تو بهشتي است و وفات تو نيز بهشتي است .

سلام بر تو آن روز كه زاده شدي ، سلام بر تو آن دو روز كه زيستي، سلام بر تو اكنون كه مي آئي و سلام بر تو آن روز كه برانگيخته ميشوي.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

فاطمه بر شيعه عزت مي دهد

درس توحيد و ولايت مي دهد

دل كه شد بي فاطمه سنگ است سنگ

دل مخوانش مايه ننگ است ننگ

ذات هستي دم چو بر آدم دميد

گوش آدم صوت يازهرا شنيد

نهرهايي كه ز لطف باريند

از قنات چشم زهرا جاريند

كوههايي كه فلك آرا شدند

سربلند از سايه زهرا شدند

ياس هايي كه معطر گشته اند

مست عطر ياس حيدر گشته اند

كيست زهرا صاحب شان و علو

لال گردد هر كه او گويد غلو

گر چه فضل او شمردن جايز است

ليك از وصفش زبانها عاجز است

هر چه زيبايي به احمد داده اند

هر چه عزت بر محمد داده اند

علت اصلي جلال فاطمه است

جمله مديون كمال فاطمه است

فاطمه مانوس با ذكر و دعاست

اين شرافت بس كه ام الاولياست

عالم علوي مقام سير اوست

باد و باران از دعاي خير اوست

اوست واقف ذبر وقوع حادثات

تحت امر اوست كل كائنات

فاطمه نور پگاه خلقت است

شاهكار كارگاه خلقت است

حق مدار عشق و ميل فاطمه است

عالم هستي طفيل فاطمه است

عالم امكان رهين هست اوست

اختيار ما سوا در دست اوست

او عروس عالم بالاستي

در جلالت مريم كبراستي

خطبه خوانش در سما راحيل بود

ناظر آن خطبه جبرائيل بود

خطبه اي هم خواند ختمي مرتبت

خطبه اي شيوا ز لطف و مرحمت

سفره عقدش مجلل بي نظير

ازدواج شير نر با ماده شير

شمع شد خود جلوه افروزي نمود

با شعف احساس پيروزي نمود

گيسوان دخترش را شانه كرد

بزم را بزم گل وپروانه كرد

بار طوبي سكه هاي عقد اوست

هر كه يا مولا بگويد نقد اوست

با ولاي اوست اجرام و فلك

موئي از زهرا به از صدها فدك

شهد در كام عدو زهر است زهر

فاطمه با غاصبان قهر است قهر

دشمن از او بيّنه كرده طلب

فاطمه نام علي در زير لب

فاطمه صديقه حق راستگوست

هر كه خواهد بيّنه بي آبروست

غصه زهرا ز تشويش عليست

فاطمه فكرش فقط پيش عليست

پير بي عشق علي ول معطل است

فاطمه حيدر شناس اول است

قلب قرآن را معاني فاطمه است

در كرات آسماني فاطمه است

اسم اعظم جلوه اي از تاج اوست

در قيامت هر كسي محتاج اوست

جود زهرا چشمه اي بي خاتمه است

فاطمه هر جا كه باشد فاطمه است

حوريان شرم از عفاف او كنند

اولياء حق طواف او كنند

محشر از او محشر كبراستي

حكم زهرا لازم الاجراستي

حشر گر خوش زاد يوم محكمه است

جان مولا حرف حرف فاطمه است.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

ايام عزاداري بانوي دو عالم رو بر همه عاشقان و دوستدارانش تسليت باد .

 

از خلقت زهرا چه بگويم چه نگويم

وز عصمت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

نور ازلي حضرت زهراست بدانيد

آيات جلي حضرت زهراست بدانيد

همتاي علي حضرت زهراست بدانيد

از شوكت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

او فاطمه و هانيه و ام ابيهاست

ريحانه پيغمبر و صديقه كبراست

آرام دل و روشني خانه مولاست

از طلعت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

زان مائده اي را كه خدا كرد تفضل

زهرا به خدا برد فقط دست توسل

آن بود بلي معني تسليم و توكل

از حاجت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

احمد دُر حق فاطمه دردانه وحي است

سجاده زهرا شرف خانه وحي است

صديقه گل لاله گلخانه وحي است

از مدحت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

طوبي كه شنيدي سبد سنبل زهراست

كوثر كه شنيدي تو گلاب گل زهراست

دل محو حسين است و حسين بلبل زهراست

از نكهت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

غوغاي فدك صحنه خون رنگ زمان است

فرياد علي مظهر حق زنگ زمان است

هر كس كه بود دشمن او ننگ زمان است

از همت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

در آن گذر تنگ چه گويم كه چه ها شد

ثاني سگ هاريست ز قلاده رها شد

با حمله او محسن شش ماهه فدا شد

از محنت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

بر خانه امن شه مردان شرر افتاد

ناموس علي دخت نبي در خطر افتاد

صديقه پس از سقط جنين پشت در افتاد

از غربت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

ترسيد سران ستم از جرئت زهرا

لرزيد خليفه به خود از صحبت زهرا

حق بود و حقيقت هدف و نيت زهرا

از نيت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

خوش زاد ادب شيوه ارباب كمال است

آدم شدن بي ادبان امر محال است

عشق علي و فاطمه هر دو دو مدال است

از دولت زهرا چه بگويم چه نگويم

 

لعن الله علي قاتليك يا فاطمه الزهرا

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

سلام .

صد سلام .

بالاخره اخویتون یعنی جناب بنده توانستم بخواست و کمک خدا و یکی از بنده هاش به نام ..... یه کار خوب و مناسب تو شرکت خوشگوار پیدا کنم و ان شا الهه از فدا صبح مشغول به کار خواهم شد .

ممنونم از همه اونایی که برای مشکلات من دعا کردند و میکنند .

ممنون از عمو علی که تو هیئت برای ما دعا کرد .

ممنون از "من" که همیشه با حرف هاش من رو راهنمایی کردند .

ممنون از .................

خدایا خداوندا ترا سپاس میگویم که مرا از جرگه بیکاران جدا کردی .

الهی از تو درخواست میکنم که دیگر جوانان این کشور را هم از این معضل بیکاری نجات دهی .

به امید فضل و رحمتت ای مهربانترین و بخشنده ترین مهربانان و بخشندگان .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

اي زاده احمد (صلي الله عليه و آله) ! آيا راهي بسوي تو هست كه از آن راه به ديدار تو نائل شوم؟

كي روزگار ما به فردايي مي پيوندد كه ما از جمال وجودت بهره ور شويم ؟

كي بر جويبارهاي رحمت تو گذر خواهيم كرد و سيراب خواهيم شد ؟

كي از آب گوارايت بهره ور خواهيم شد ؟ آخر تشنگيمان به درازا كشيد .

مولاي من !

آقاي من !

كي مي رسد كه پرچم ياري گسترده باشي و همه آن را ببينند ؟

سرور من !

كي مي شود كه چشممان به ديدار تو روشن گردد ، و به راهنمايي تو راه پيدا كنيم و تو ما را از هر آنچه حقيقت امور كه بر ما مشكل شده آگاهي بخشي و بواسطه تو ناله ها فروكش كند و ناداني ها بر طرف شود و كمالات تمام و همه جانبه فراگير گردد .

آقاي من !

مولاي من !

اميدم ، آرزويم !

اي كاش ميفهميدم پايان كارم به كجا ميرسد ؟

آيا چشمم به نور جمال تو روشن مي شود ؟

و از پيوند گوارايت سيراب مي شوم ؟

يا با اين غصه ها به گور مي روم و از غصه ها و حسرتهاي پي در پي دق مي كنم و مي ميرم ؟

سرور من !

...................

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

بسم الله پرچم خداست ، كسي كه در زندگي تحت پرچم خدا حركت كند ، از حمايت و پشتيباني خداوند برخوردار است .

   

غالبا انسان ها نمي دانند چه ميگويند ، چه مي كنند و در كجا هستند .

    

هر حركتي كه خدا ، حضور خدا و راه خدا را به بدي و زشتي معرفي كند ، انحراف و باطل است .

    

اگر يكي از شما صد گوسفند داشته باشد و يكي از آنها از گله دور بيفتد و گم شود چه مي كند ؟ يقينا آن نود و نه گوسفند را واميگذارد و به جستجوي آن گمشده مي رود تا آن را پيدا كند . وقتي آن را يافت با شادي او را بر دوش ميگذارد و به خانه مي آيد و دوستان و همسايگان را جمع مي كند تا براي پيدا شدن گوسفند گم شده با او شادي كنند . به همين صورت با توبه يك گناهكار گمراه و بازگشت او به سوي خدا در اسمان شادي بيشتري رخ مي دهد تا براي نود و نه نفر ديگر كه گمراه و سرگردان نشده اند .

    

شخص خوب چون خوش قلب است اعمالش نيز خوب است . شخص بد چون بد باطن است اعمالش نيز بد است . آنچه در دل شخص باشد از سخنانو اعمالش آشكار ميگردد .

    

اگر ايمانتان به اندازه دانه ريز خردل ميبود ، ميتوانستيد به اين درخت توت دستور بدهيد كه از جايش كنده شده ، در دريا كاشته شود و درخت هم از دستور شما اطاعت ميكرد !

    

خداوند مي فرمايد : روزي خواهد امد حتي پيش از آنكه مرا بخوانند به انان جواب خواهم داد و پيش از انكه دعايشان را تمام كنند ان را اجابت خواهم كرد .

   

شاد باشید.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

معادني از انرژي و زندگي در توست پيش از آنكه از تو سلب شود آنها را بياب و استخراج كن .

   

هر چيزي نشانه هاي خود را دارد و هيچ چيزي بدون نشانه هاي لازم و كافي قابل قبول نيست .

   

بسياري از انواع ارواح و بويژه انسان ها شبيه به حيوانات و جانوران اند . روح بعضي ها شبيه فرشته ها و ملائك و نورهاست و انسانهاي نايابي نيز هستند كه روحشان ملك خدا و روح خداست .

    

حتي اگر بر اساس قانون ، متهم را مجرم دانستي ، مادامي كه در قلبت محكوم نشده ، او را محكوم نكن زيرا چه بسيار احكام قانوني كه ظالمانه اند و چه بسيار محكوماني كه در نظر خداوند حاكم اند .

    

براي آنكه خداوند بخشنده و مهربان را بشناسي تو بايد محبت كني و بخشش نمايي . براي شناخت صفات خداوند بايد همانگونه بود و همانگونه زيست .

    

براي تغيير دادن انسان و زندگي انسان ، نرم افزاري كاملتر و بزرگتر از بسم الله الرحمن الرحيم وجود ندارد . اين به نوعي ابر نرم افزار است .

    

همه درخت در هسته درخت وجود دارد زيرا هسته به درخت تبديل مي شود . همه قرآن و كلام خدا هم در بسم الله الرحمن الرحيم است پس از طريق آيه شريفه بسم الله الرحمن الرحيم مي شود همه قرآن را يافت و داشت و بكار برد.

    

بسم الله الرحمن الرحيم بزرگترين مولد انديشه هاي زندگي بخش و كلمات خلاقه در انسان است .

    

بگو در خودت كيستي تا بگويم در چشم جهان چيستي .

    

هستم انسان تعيين كننده بودن او و بلكه تعيين كننده همه زندگي اوست .

    

اگر مسلماني ، پس مهربان و بخشنده باش و اگر نيستي بدان كه حقيقتا مسلماني را تجربه نكرده اي و اين اسم است و بيش نيست .

   

بسم الله گفتن يك چيز است و به آن قائل بودن و عمل كردن چيز ديگر . شعار بسم الله يك چيز است و شعور بسم الله همه چيز . فرق اين مثل اسم آسمان و خود آسمان است .

   

دريافت كردن بدون بخشيدن ميسر نيست پس اگر ميخواهي برخوردار شوي برخوردار كن .

   

در درون تو يكيست كه اگر يافتي اش نجات مي يابي و نجات ميدهي . ناجي كسي است كه آن يكي را يافته است .

    

اگر شروع هر نقطه از زندگي تو خداوند مهربان ، پروردگار بخشنده باشد ، پايان هر نقطه از زندگي تو محبت و بخشش است .

   

همیشه خدایی و شاد باشید .

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

بسم الله الرحمن الرحيم ، گنج بشارتهاي الهيست كه اگر گشوده شود ، انسان از همه بشارتهاي آسماني برخوردار خواهد شد .

  

اسلام دين محبت است ، دين صلح و بخشش و پيوند است ... اين را جزء به جزء شريعت اسلام مي گويد و بلكه فرياد ميزند ، بسم الله الرحمن الرحيم .

  

بسم الله الرحمن الرحيم يكي از اجزاء بنيادي اسلام و قرآن است . اگر به همين يك جزء توجه كنيد ، همه اسلام را در آن خواهيد يافت و تمام پيام قرآن را درك خواهيد كرد .

  

خداي قهار همان خداي رحمن است ، قهر او همان مهر است ، سيلي او ، نوازش هاي عاشقانه اوست . تلاش عاشق است براي نجات معشوق . براي بيدار كردن او و بيرون آوردنش از خواب مرگ و غفلت . عدالت خدا هم عين مهرو رحمت اوست . پدر و مادري كه كه فرزندان زيادي دارند ، وقتي بخواهند همه فرزندان خود را محبت كنند ، يكي از وجوه اين محبت آن است كه اجازه ندهند آن ها به يكديگر آسيب برسانند ، همديگر را در خطر بيندازند و به حقوق همديگر تجاوز كنند . اينجاست كه محبت ، به شكل عدالت خود را آشكار مي نمايد پس خداوند عادل همان خداوند عاشق و بخشنده و مهربان است . اين عدل عاملي است براي تحقق عشق و محبت خداوند به همه مخلوقات ...

  

نظر خدا مانند نظر انسان نيست ، خداوند به هر كه بخواهد مي بخشد .

  

فقط قضاوت خداوند است كه سرنوشت انسان را تعيين مي كند و زندگي او را رقم ميزند و تعيين اينكه چه كسي خدمتگزار است و چه كسي نيست با خداست .

 

وقتيكه خدا ميدهد ، نميپرسد : پسر كيستي ؟

 

آنقدر كتاب خدا را بخوان و آنطور بخوان كه روحي كه گوينده آن است در تو آشكار شود .

  

نگذار كسي تو را برنامه ريزي كند و برايت برنامه تعيين كند مگر آنكه شعورش از تو بالاتر باشد .

  

ترك طبيعت ، مرگ زندگيست و نابودي انسان در نابودي طبيعت است . جامعه سالم با طبيعت سالم ممكن مي گردد زيرا طبيعت امكان زندگيست كه اگر بيمار شود ، همه زندگي انسان بيمار مي شود و اگر اين امكان افزايش يابد بر كيفيت زندگي انسان افزوده خواهد شد . حاميان طبيعت ، حاميان حقيقتند لكن همه انسانها در برابر حفظ طبيعت مسئول اند زيرا همه ما در برابر حفظ زندگي و تداوم حيات خود و ديگران مسئوليم ، پس نگذاريم طبيعت بميرد ، زشتي و بيماري ومرگ را از چهره اش بزدائيم زيرا محيط زيست انعكاسي از درون ماست . با نجات آن ، خود را نجات داده ايم و انهايي كه به خداوند مي انديشند بياد داشته باشند كه دوستي با طبيعت دوستي با خداست عشق به طبيعت عشق به خداست زيرا طبيعت مظهر و تجسم الهيست . طبيعت گرايي ، جلوه اي از خداگرايي طبيعي بشر است زيرا طبيعت زنده ترين و آشكار ترين تجسم و تجليگاه خداست ...

 

شاد باشید . 

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

محبوب ترين انسانهاي تاريخ بشر ، غالبا در مقاطع كوتاهي از زمان ، منفورترين بوده اند . به ياد داريد در زندگي نوح و ابراهيم و لوط و موسي و داوود كه همگي از بزرگترين موجودات عالم بوده اند ، همين بوده . يوسف در ميان برادرانش و مسيح و محمد و اكثر انبياء ديگر هم ، در ميان مردمان خود ، همين مقاطع را تجربه كرده اند .

     

اگر قرار مي بود كه جرائم ظاهري را با روش هاي باطني قضاوت كرد بسياري از محكومان تبرئه مي شدند ، بسياري از گناهكاران ، بي گناه و بسياري از بي گناهان ، گناهكار شناخته مي شدند .

      

قضاوت انسان هميشه و بدون استثنائ خالي از اشتباه نيست چون قضاوت كامل نياز به احاطه كامل دارد اما انسان بر هيچ چيزي احاطه كامل ندارد .

      

به انچه برايت مقدس است و آنچه خدا را براي تو مي آورد و حامل حضور خداست غيرتمند باش و با تمام توان و تدبيرت از آن محافظت كن . نسبت به خدايت غيرتمند باش تا خداوند نگاهش را متوجه ات كند .

      

اگر انسان به خداوند وفادار باشد و وفادار بماند ، خداوند هميشه و در همه حال با او مي ماند و به او وفادار است ...

      

كسي كه امكان دعا و توكل را از دست داده مثل شير بي دندان و عقاب بدون پر است . او يكي از خورشيدهاي اصلي زندگي خود را از دست داده است .

      

آنچه مردم بنام دعا مي شناسند و انجام مي دهند اكثرا دعا نيست ، بازي دعاست به همين دليل اجابتي در آن نيست . زيرا بنا بر اصل تحقق دعا ، هر دعايي مستجاب مي شود . هر در خواستي از خداوند زنده ، پاسخ ميگيرد و هر سوالي از او جوابي از او با خود دارد .

ت . ن : پس بايد اين كه چرا خواسته هايمان اجابت نميشود را در خود جستجو كنيم نه در خدا .

      

شاد باش زيرا براي تو پروردگاري است مهربان و بخشنده ، آيا انسان مي تواند با وجود داشتن گنجي بزرگ فقير باشد . كسي كه خداوندي بخشنده دارد خودبخود شاد است زيرا دليلي براي غم ندارد .

      

با طبيعت مي توان خدا را  شناخت . در تماس با طبيعت بهتر مي توان به حضور خدا رسيد و بواسطه آن ، فهم اشارات الهي آسان تر است .

     

مطمئنا اگر انسان از طبيعت حمايت كند طبيعت نيز حمايت خود را از انسان نشان خواهد داد . زيرا طبيعت زنده است و عكس العمل نشان مي دهد.

     

معلم زندگي تو كسي است كه تو را بيشتر از خودت ميشناسد .

     

آنانكه خود را به حلقه الهي متصل مي كنند ، خود به حلقه الهي مبدل مي شوند .

     

آرامش روحت را در حضور الهي تجربه كن و بگذار دردها و رنج ها و ناراحتي هايش در حضور الهي شفايايد و تنهايي ات با وجود او پايان پذيرد .

    

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

خيلي جالبه :

از له كردن سوسك مي ترسيم ، اما از له كردن شخصيت آدما نميترسيم.

از سرما خوردگي مي ترسيم ، اما از سرخورده كردن دوستامون نميترسيم.

از شكستن ليوان مي ترسيم ، اما از شكستن دل انسانها نميترسيم.

از اينكه بهمون خيانت بشه ميترسيم ، اما از اين كه خيانت كنيم نميترسيم.

     

خوشبختي مثل يك توپه كه وقتي ميغلته دنبالش ميري و وقتي مي ايسته به اون لگد ميزني.

            

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

لحظات شادي خدا را ستايش كن .

 

لحظات سخت خدا را جستجو كن .

  

لحظات آرامش خدا را مناجات كن .

  

لحظات درد به خدا اعتماد كن .

  

در تمام لحظات خدا را شكر كن .

  

هیچ ميدوني زندگي رو چند پايه ايستاده ؟ فراموش كردن گذشته ، غنيمت شمردن حال و ساختن آينده .

  

بازي زندگي اين نيست كه تاس خوب بياوريم بلكه اين است كه تاس بد را خوب بازي كنيم .

  

اگر نميتوان با مار در آويخت مي توان او را به نواي ني مسحور كرد .

  

 خنده را فراموش نکنید .

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

 

از امروز ميخندم .

از امروز ميخندم .

زيرا :

غمهايم را ،

غصه هايم را ،

عقده هايم را ،

در آن لحظه از ياد خواهم برد .

از امروز ميخندم .

از امروز ميخندم .

زيرا :

انرژي هاي مثبت را  ،

دوستي ها را ،

صميميت و عشق ها را ،

جذب مي كنم.

از امروز ميخندم .

از امروز ميخندم .

زيرا :

وقتي ميخندم احساس ميكنم خدا نيز ميخندد .

از امروز ميخندم .

از امروز ميخندم .

زيرا :

جسمم و روحم سالم ميماند .

و در آخر

از امروز ميخندم .

از امروز ميخندم .

زيرا :

خليفه الله هستم و از مشكلات نبايد ناراحت شوم .

از امروز سعي خواهم كرد از مشكلات نهراسم.

از امروزسعي خواهم كرد از مشكلات  نگريزم.

زيرا :

از بودا شنيده ام كه گفت : سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديس نخواهد شد .

پس منتظر تيشه ها و ضربه هايشان ميمانم و به آن لبخند ميزنم .

پس بیکار منشین و تو هم بخند که دنیا ارزش غم را ندارد .

خیلی دوستون دارم امیدوارم شما دوستان م همیشه شاد و خوشحال باشید .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

یک قلب، یک اتاق، چند تا کتاب، یک عالمه شماره تلفن، یک دوست صمیمی، چند تا نامه یادگاری، دو تا راز (یکی کوچک و یکی بزرگ)، یک گلدان، سه تا آواز، یک دفترچه یادداشت های شخصی و یک خدا. این دارایی من است.

من آدم ثروتمندی نیستم. یک بار خواب دیدم توی یک جزیره زندگی می کنم و تمام آن جزیره برای من است. خواب خوبی بود، چون آن جزیره سفید بود و همه چیز داشت. اما من توی آن جزیره تنها بودم. برای همین از خواب بیدار شدم و به زندگی واقعی برگشتم. توی زندگی واقعی، ما یک تخت دو طبقه داریم که من باید طبقه بالا بخوابم و تخت پایینی مال برادرم است. دیروز نوشته روی یک دیوار را برای خودم خواندم. نوشته بود هر چیز که نزد خداوند است برای همیشه باقی می ماند. این طور شد که به دارایی هایم فکر کردم.

من آدم ثروتمندی نیستم، اما از فکر این که هر چیز که پیش من است از بین برود، دلم گرفت. بعد پیش خودم حساب کردم که از دست دادن چه چیزی مرا بیشتر از همه غمگین می کند: دوستانم؟ خاطراتم؟ یادگاری هایم یا آینده ام؟!

 

دیدم آنچه مرا غمگین می کند از دست دادن نیست، چون من هیچ چیز را از دست نمی دهم. هر چیزی که از من گرفته می شود می رود توی حساب خدا و برای همیشه باقی می ماند. خودم هم یک روز می روم. خودم هم برای همیشه باقی می مانم.

 من از فکر این که باقی می مانم خوشحالم. از فکر این که تمام نمی شوم خوشحالم. از این که جاودانه ام خوشحالم و فکر می کنم اگر من جاودانه باشم، پس تمام حس های خوبم هم جاودانه خواهد بود. دوست داشتن هایم جاودانه می شود. آوازهایی که با شادی خوانده ام جاودانه می شود و من هیچ دوستی را از دست نخواهم داد.

اگر قرار است یک روز بدی ها و خودخواهی ها و ناراحتی هایم از زندگی حذف شود، اگر من بابت ندانم کاری ها و اشتباه هایم بخشیده شوم و یا جریمه بعضی از آنها را بدهم. پس آنچه که از زندگی من باقی می ماند خوبی است. حتی اگر شده آن خوبی فقط یک «مهربانی» یک «سیب»، یک «آواز» باشد! مهم نیست.

مهم این است که من به سمتی می روم که در آن چیزی جز نور و روشنی باقی نخواهد ماند!

من آدم ثروتمندی هستم! با این حساب، من آدم ثروتمندی هستم که می توانم چیزی مثل «جاودانگی» را با خودم داشته باشم. خب، معلوم است که کتاب هایم پودر می شوند، گردنبندم از بین می رود، نامه های یادگاری ام خاکستر می شوند، شماره تلفن دوست هایم عوض می شوند. معلوم است همین چیزهای کمی هم که دارم از من گرفته می شوند،

 

....اما عشق ها و رؤیاها و فکرهای خوبی که داشته ام چی؟ حس فوق العاده ای که از دانه کردن انار توی شب یلدا داشته ام؟ وقتی مادرم را بوسیده ام؟ وقتی به ماه نگاه کرده ام؟ وقتی خدا را صدا کرده ام؟ و وقتی با شادی جیغ کشیده ام؟ آیا این ها مرا ثروتمند نکرده است؟ آیا اینها دارایی های حقیقی من نیستند که یک روز به خاطر داشتنشان افتخار می کنم؟ آیا من از این که زندگی ام پر است از تیله های رنگی، کلم های بنفش، هویج های نارنجی شاداب، خنده های بلند، یک مادر زیادی مهربان، یک پدر سختگیر عجیب بامزه، یک دوست قهرقهرو ، یک راز بزرگ و یک راز کوچک، یک خورشید که هیچ وقت زیر قولش نمی زند و هر روز صبح متولد می شود، و روزهایی که هنوز وقت دارم در آنها مهربان تر باشم، نباید آن قدر شاد باشم که احساس خوشبختی کنم؟!

من یک خدای فوق العاده دارم که قول داده است همه چیز پیش او تا همیشه بماند و همین برای من کافی است.

 

برداشت از وبلاگی دیگر

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

 سلام .

این مطلب رو یکی از دوستانم تو ایمیلم برام فرستاد . دیدم مطلبی است که تلنگر نیز در آن هست . بد ندیدم که در وبلاگ بگذارم .

سپاسگذاری میکنم از دوستم به خاطر لطفش.

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌كردم‌ كه‌ خورشید كوچكی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشید را پیدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید كاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌كند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ كه‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌كنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد. گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ كردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ كه‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا كسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم
...

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

سلام بر شما دوستان ، امشب اولين شب جمعه سال 88 هستش ، اميدوارم ما رو هم از دعا فراموش نكنيد .

 

 

مناجات ششم،  مناجات شكرگزاران :

 

 بنام خداوند بخشنده مهربان ،

خدايا !

پياپي رسيدن فضل و عطاي تو ، از يادم برده است كه شكرانه تو را به جاي آورم و ريزش فضل تو از شماره كردن ثناي تو ناتوانم ساخته است و بسياري نعمتهاي تو از به ياد اوردن محامد تو بازم داشته است و دوام نعمتهايت از منتشر ساختن آن عاجزم كرده است ؛ و اين مقام كسي است كه به بسياري نعمتهاي تو اعتراف كند و در مقابل آن نعمتها تقصيركار باشد و به سهل انگاري و تباه ساختن نعمتها بوسيله خويشتن ، گواهي دهد ؛

و توئي آن مهربان و آمرزگار و گسترده احسان و كريم كه انان كه رو به سوي او كنند نوميد بازنگردند و آرزومندان اميدوار به كرمش از آستانش رانده نشوند .

اميدو.اران بر درگاه تو بنه مي نهند و آرزوهاي ياري طلبان در ساحت لطف بيكران تو باز مي ايستد. آرزوهاي ما را با محرومي و نوميدي روبرو مفرماي و جامه ناكامي و سرافكندگي بر ما مپوشان .

خدايا !

شكرانه من در برابر بزرگي نعمتهاي تو كوچك است و در برابر بخشندگي تو سپاسگويي و فزوني گفتار من بسي ناچيز مي نمايد .

نعمتهاي تو از نورهاي ايمان جامه هاي زيور بر من پوشانيده است و لطايف نيكي تو تاج مرصّع عزت بر تاركم نهاده و منّتهاي تو گردنبندها بر گردنم آويخته است كه گشوده نگردد و طوقها كه نشكند. پس نعمتهاي تو چندان فراوان است كه زبانم از شمارش آن ناتوان است و داده هاي تو چنان بسيار است كه فهم من از ادراك آنها كوتاه است ، چه رسد به احاطه بر آنها ؛

پس چگونه شكرانه به جاي آورم ؟

حال آنكه هر شكرانه تو به شكري ديگر نيازمند است . پس هر بار كه حمد تو گويم به اين علت بر من واجب ميگردد كه باز حمد تو گويم .

الهي ، پس آنسان كه مار را به لطف خود خوراندي و با صُنع خويش پروردي ، پس ، آسايش و گشادگي نعمتها را بر ما به كمال رسان و ناخوشايندي هاي عذاب از ما بگردان و اكنون و به روزگار آينده بالاترين و باجلالترين لذت را در هر دو جهان نصيب ما كن .

و بر خوبي آزمايشت و بر بسياري و رفاه نعمتهايت ترا سپاس ، سپاسي كه خشنودي تو فراهم آورد و به اندازه و بسياري دهش و احسان عظيم تو باشد .

 يا عظيم يا كريم !

برحمتت اي مهربان ترين مهربانان .

 

 

 

پ . ن : خدايا در سال 88 سال شكرگذاري از نعمات خودت قرار بده . سالي كه بوسيله شكرگزاريش ، روزگارم به سمت تعالي قدم بردارد .

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

سلام .

اميدوارم كه سال 1388 براي شما دوستان سالي پر از حضور خدا در تمامي كارهايتان باشد .

 

ت . ن : من سعي ميكنم تو نيمه اول  فروردين هر روز يكي از مناجات هاي خمسه عشر رو مينويسم . اميدوارم بخونيد و لذت ببريد و ما رو هم دعا كنيد . (البته من ترجمش رو مينويسم . خودم معمولا تو مناجات ها سعي ميكنم فارسيش رو بخونم تا عربيش . اما اگر براي ثواب بيشتر عربيش رو ميخوايد بخونيد ميتونيد به مفاتيح الجنان مراجعه نمائيد . ممنون ).

راستي بعضي ها ميگن چرا مناجات هاي خودت را نمينويسي .

بايد بگويم كه تا وقتي مناجات هاي بزرگان و ائمه هست ، مناجات هاي من بهتر است در زير باشد .

ضمنا مناجات هاي بزرگان تاثيرگذار تر است از مناجات هاي بنده اي ضعيف .

البته هر از گاهي ما هم خواهيم نوشت . ان شا الله .

 

مناجات اول،  مناجات تائبين :

بنام خداوند بخشنده مهربان .

خدايا !

خطاها جامه مذلت بر من پوشانيده است و دوري از تو لباس بينوايي بر تنم كرده است و جنايت بزرگ من دلم را ميرانده است؛

پس اي آرزوي من !

به عزت تو سوگند كه جز تو گناهان خويش را آمرزنده اي نمي يابم و شكستگي خود را جز تو جبران كننده اي نميبينم و همانا كه با انابه به درگاهت سر فرود مي آورم و با زاري و خاكساري قصد پيشگاهت مي كنم ؛

پس اگر مرا از در خود براني به چه كسي پناهنده گردم و اگر از آستانت دورم كني به چه كسي پناه برم ؛

پس افسوس بر شرمساري و ننگيني من و دردا بر بدي كردار و جنايتكاريم .

اي آمرزگار گناه بزرگ و اي درمان كننده استخوان شكسته ،  

از تو ميخواهم كه گناهان كشنده ام را ببخشايي و رسواييهاي نهانم را بپوشاني و در شهودگاه رستاخيز از لذت بخشايش و آمرزشت محرومم نفرمايي و از عفو جميل راز پوشت مرا برهنه نگذاري .

خدايا !

ابر رحمتت را بر گناهان من سايه افكن كن و سحاب مهرت را بر عيبهايم بباران .

خدايا !

آيا بنده گريز پا جز به سوي مولاي خويش باز مي گردد؟

يا ، هيچكس جز مولاي او ، او را از خشم وي پناه مي دهد ؟

خدايا !

اگر پشيماني از گناه بازگشت باشد پس ، همانا سوگند به عزت تو كه من از پشيمانانم . و اگر آمرزشخواهي از خطا ، مايه ريختن گناه باشد پس من در درگاه تو از آمرزشخواهانم . تو حق داري بازخواست فرمايي تا وقتي كه خشنود گردي .

الهي !

سوگند به قدرتي كه بر من داري ،توبه مرا بپذير و سوگند به شكيبايي كه دربارة من داري ، مرا ببخشاي و سوگند به دانشي كه بر من داري ، با من مدارا كن . خدايا ، تويي كه بروي بندگانت دري به سوي بخشايش گشودي و آن را توبه ناميدي . پس گفتي :

 

به سوي خدا توبه كنيد ، توبه نصوح .پس ، بهانه آن كس كه پس از گشوده شدن آن در ، از وارد شدن در آن غفلت ورزد چيست ؟

 

خدايا !

اگر گناه از بنده ات زشت است اما بخشايش از تو زيباست .

خدايا !

من نخستين كس نيستم كه ترا نافرماني كرده باشد و تو توبه او پذيرفته باشي و نخستين كس نيستم كه دست به دامان احسان تو شده باشد و توبه او بخشش كرده باشي . اي پاسخگوي درمانده ، اي برطرف كننده زيان ، اي داراي احسان بزرگ ، اي داناي راز نهان ، اي كه به زيبايي پرده بر گناهان مي پوشاني ، جود و كرمت را نزد تو شفيع آورده ام و به آستان تو و مهري كه نزد توست دست توسل ميزنم ؛

پس دعاي مرا اجابت فرماي و از آستانت نوميدم مساز و توبه ام را بپذير و خطايم را جبران فرماي ؛ به بخشش و رحمت تو ، اي ارحم الراحمين .

 

پ . ن : خداي من ! در اولين روز از سال 1388 با ت واين گونه مناجات كرده ام . به اميد اين كه با عفوت مرا شرمنده سازي و كمكم كني كه سالي داشته باشم كه گناهانم كم و كمتر شده تا به صفر ربسيده و از آن طرف بتوانم در امتحان نهايي ات 20 بگيرم . به اميد رحمت تو اي مهربانترين .

 

 

دوستان من ، مرا از دعاي خود محروم نفرمائيد .

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388| ساعت | توسط مجید دانشور| |

سلام .

بازم يه تبريك ديگه ، عيد اومده و اميدوارم كه بهتون خوش بگذره .

اميدوارم امسال ، سالي پر از موفقيت براي شما دوستان باشد .

 

امروز صبح رفتيم دعاي ندبه ، كه اين آخرين جمعه سال رو با ندبه تموم كنيم .

دعاي ندبه مضامين بسيار زيبايي دارد اما امروز يه مضمون از همه بيشتر رو من تاثير گذاشت .

و آن مضمون اين بود :

 

 

... واجعل صلواتنا به مقبوله و ذنوبنا به مغفوره و  دعائنا به مستجابا و اجعل ارزاقنا به مبسوطه و همومنا به مكفيه و حوائجنا به مقضيه ...  

 

... نماز ما را بخاطر امام زمان قبول كن و گناهانمان را به شفاعت او بيامرز و دعايمان را به دعاي او مستجاب گردان و روزي ما را به حق او وسيع فرما و اندوه هاي ما را بر طرف ساز و نيازهايمان را برآورده گردان ...

 

 

پس من امروز به خدايم ميگويم و هر روز خواهم گفت :

خداي من !

ميدانم كه نماز من ، نماز نيست ، اما بخاطر اربابما آن را قبول كن ، كه اگر نمازم را نپذيري ، هيچكدام از اعمالم را نپذيرفته اي .

خداي من !

ميدانم گناهانم از شمارش خارج گشته است ، اما به خاطر سرورمان گناهانمان را ببخش ، كه اگر نبخشي در آتش قهرت خواهم سوخت . حتي اگر آتش جهنمي هم در كار نباشد ، همان بي مهريت و دوري از لطفت برايم سنگين خواهد بود .

خداي من ! گناهان من نه از سر سركشي و كوچك دانستن توست بلكه بر اين است كه من موجودي ضعيفم . پس بر ضعيفيم رحم كن .

خداي من !

انسان موجودي نيازمند است و بهترين راه رسيدن به ان نيازها خودت هستي . پس دعاهيم را مستجاب گردان و استجابت دعاهيم را بدست دشمنانت قرار نده .

خداي من !

.....  

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

........

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387| ساعت | توسط مجید دانشور| |

سلام ميكنم به همه شما دوستان عزيز  و عید رو به همتون تبریک میگم .

اميدوارم كه سال 1388 سال خوب و پربركتي براي همه شما باشد .

براي شما آرزويي دارم كه جناب حافظ داشته اند :

سال وفال و مال و حال و اصل و نسل  و تخت و بخت

بادت اندر شهرياري برقرار و بردوام

سال خرم فال نيكو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقي تخت عالي بخت رام

 

خواستم مناجاتي هم بنويسم و نوشتم و آماده كردم (حدوداً) ،

اما ، گاهي ممکنه مناجات كوتاه پر اثر تر باشه از مناجات هاي بلند و ... .

 

خداي خوب من ، يك سال ديگر از راه رسيد ، ولي نميدونم امسالم چه خواهد شد ،

نميدانم آيا امسال به نگار و معشوقم خواهم رسيد يا نه ؟

نميدانم كه آيا در اين سال موعد مرگم مي رسد يا نه ؟

نميدانم شبهايم با مناجات با خودت به صبح ميرسد يا در حال گناه ؟

نميدانم روزهايم به جمع آوري مال حلال خواهد گذاشت يا به كلاه گذاشتن سر مردم و كم كاري ؟

نمي دانم .... .

 اما يك چيز رو ميدونم ، اگه دستم رو ول كني و كار به كارم نداشته باشي ، بدبختم .

پس ازت خواهش دارم سال 1388 را سال خوشبختي من و دوستانم قرار دهي .

خداي من ! تنهام نذار .

خديا ، سال 1388 را سال انسان شدن من و ... و كساني كه بويي از انسانيت نبرده اند قرار بده ، و همه را به راه درست هدايت كن .

خداي من ....

 

 

دوستان عزيز من سال 1388 را براي خودم سال مناجات با دوست اسم گذاري كرده ام .

 

 

راستي براي نوروز از امام صادق عليه السلام يه نماز روايت شده كه در مفاتيح الجنان نوشته شده .

اما باز هم من كيفيتش رو مينويسم . اميدوارم وقتش را داشته باشي د وبخونيد .

نماز چهار ركعت است كه در ركعت اول بعد از حمد ده مرتبه سوره قدر ، در ركعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره كافرون ، در ركعت سوم بعد از حمد ده مرتبه سوره توحيد و در ركعت چهارم بعد از حمد ده مرتبه سوره ناس و فلق را ميخواني . بعد از نماز به سجده شكر مي رويم ( دعايي كه بايد در سجده گفت در مفاتيح آمده است . البته نظر اين حقير اين است كه چون نماز مستحبي است اگر در سجده فقط صلوات گفته شود مشكلي به وجود نخواهد آمد .) .

 

 

باز هم با آرزوي سلامتي و موفقيت براي همه عزيزان .

التماس دعا .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387| ساعت | توسط مجید دانشور| |

با سلام خدمت دوستان .

با این که موافق ها بیشتر بودند اما باز هم به احترام مخالف ها قالب عوض شد .

البته این هم قالب زیبایی است .

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387| ساعت | توسط مجید دانشور| |

لا اله الا الله 
زندگی یعنی ریاضی
گوش کن حرف مرا
همکلاسی- هموطن- همنوع من
زندگی یعنی ریاضی
این سخن افسانه نیست
می شود آیا برای لحظه ای
این جهان را دیده باشی بی حساب
این نمایشنامه خلقت
که ما هم لابلایش لحظه ای بازیگریم
از همان دیروز دور- تا همین امروز و فردایی
که می آید ز راه ، این چنین آغاز شد:
یک خدایی بود و دیگر هیچ موجودی نبود
ابتدایش را نمی داند کسی
ذره ای اما در این تردید نیست
که خدا از نقطه صفر وجود
زندگی را خلق کرد
ابتدا بر محور اعداد خلق
عشق را در قدر مطلق ضرب کرد
بعد با تقسیم بر حسب نیاز- جدول انواع را ایجاد کرد
حاصل تقسیم و ضرب ، جمع شد با لطف او
بعد روحش را در این پیکر دمید و بدینسان آدمی را آفرید
قدر و شأن آدمی
عضوی از مجموعه اعداد نیست- کسری از جنس خداست
ساده تر از این بگویم ، آدمی
واحدی مجهول از مجموعه ایست ، مثل اعداد صحیح
اشتراک منفی و مثبت فقط عضویت است
عده ای مجذور صفر-عده ای بل هم اضل- عده ای اما از این مجموعه را
با حساب ابتدایی می توان شاید نوشت
حاصل فرمول هستی ، با توان بی نهایت ضرب در تعداد خلق
آنچه را گفتم – نمادی مختصر از عالم خلقت و شاید کمتر است
ما بقی را در دلت تفریق کن ، پاسخش را من بگویم؟
می شود توحید محض ، نیست معبودی جز او
یک خدا داریم و بس
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387| ساعت | توسط مجید دانشور| |

سلام .

بعضی ها بر من خرده گرفته اند که این عکس سیاسی میباشد .

اما علت گذاشتن این عکس بر روی این وبلاگ این بوده است که نشان دهم :

۱ - ائمه ما بشدت در اختناق سیاسی و اجتماعی و مردمی بوده اند . و بعلت بی خردی و بی عقلی و کج فهمی مردم و شیعه بدست ظالمان جور کشته شدند .

۲ - در عصر ما نیز ما مردم با کج فهمی های خود امام حی و حاضر را در گوشه غربت نگاهداشته ایم . و این غربت کمتر از نوشیدن زهر و سر بریده شدن و فرق شکافته شدن نیست .

به هر حال نظر دهید که این عکس بر روی قالب بماند یا نه ؟

با تشکر از نظرات شما دوستان .

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387| ساعت | توسط مجید دانشور| |

فاطمه واژه بی خاتمه 1

 

گل (صحبتي با خوانندگان )

 

ديد ،

و در خشت خام !

اي تو !

تو كه با مني !

بي تعارفت گويم :

نه « من » ،

و نه « تو»  ،

در « آينه »

آري ،

در آينه « حتي » ،

نتوانستيم ديد !

اما او بديد !

و چه خوب !

خوبتر از اين ، آيا ؟ !

آيا نه چونان « گل » است ؟ !

« فاطمه »  را مي گويمي ،

آنسان كه پدر مي ديدش ،

همان پيرش ، و پيامبرش ؟ !

اگر نيست ،

پس چرا بشكست ؟ !

و چه « راحت »

اگر نيست ،

پس چرا پرپر ؟ !

و چه زود !

اگر نيست ،

پس چرا به دامان نشست ، « آتش » را ؟ !

و اگر نمي نشست ،

اين دل من ،

 آن دل تو ،

كه بس عفن بارند ،

با كدامين « عطر » ،

عطر آگين توانند شد ؟ !

جانان من !

گل تا به آتش ننشيند ،

عطر نخواهد شدن ،

و تا نشود ،

آن « بقاء » را ،

و « بهاء » را ،

چگونه اش ارزاني بدارند ؟ !

فاش مي گويم ،

و از گفته خود دلشادم ، كه :

اگر نبود « عطر» فاطمه ،

نبود ،

 « عالم » را مي گويم ،

جز يكي « گنداب » ،

و نيز « آدم » !

و اگر ،

 عطر فاطمه مي باريد ،

بر سر و روي دل ها ، همه ،

همين تعفن باقي نيز ، ياقي نبود !

و نيز گفته ات باشم :

شستشويي بايد ،

كه در پي اش « عطرها » چه به كارآيد !

ورنه ،

به چه كار آيد ؟ !

تذكاري چند :

1 – آنچه مي آيد يك سخن است ،

اما با دور روي ،

 يك رويه اش « تاريخ »

 و آن ديگر « اعتقاد » ،

و نيز در دو قالب ،

يك « داستان » ،

و آن ديگر « تمثيل » ،

و هم با صبغه اي « ادبي » .

2 – داستان است ،

و آن نيز فضاي « فرض » و « خيال » ،

كه خود نيز جهاني است بي هيچ « بايد » ، و يا « مانع » ،

و نيز همين بود راز هستي آنكه بتوانستمي حافظ را در همان عهد بيافرنم ،

و او نيز ديوانش را ،

تا مكتبخانه هاي آن روز را كتاب تعليم باشد ،

و مكتب نشينان را نيز درس اموز !

و قهرمان نخست اين داستان نيز در زمره آنان !

3 – قهرمان ديگر اين داستان با نام « اسماء » است ،

در نقش « كنيز » ،

كنيز والا دخت پيامبر مكرم – ص - ،

آري ،

هم نام با « كنيز » آن حضرت كه وي نيز به همين نام بوده است .

 

 

 

 

فاطمه واژه بی خاتمه 2

راستي در اين نوشته ها فونت هاي بلد و ايتاليك صحبتهاي دختر است و فونت هاي معمولي صحبت هاي پدر و صحبت هاي كنيز است . ( اگر در اين نوشته ها حالتان منقلب شد ما را دعا كنيد ) .

 

نروي از يادم

 

بابا !

بابا !

آن « ديوار » ،

همانكه « چشم » هات ، به آن است ،

و دوخته اي بر آن ،

چه « كوتاه » است !

چرا ؟ !

 

 

آه !

دختركم !

« به فلك بر شده ديوار بدين كوتاهي »

 

 

بابا !

از اين هم ، « كوتاهتر » ،

« ديوار » ي ،

هست ؟ !

 

 

نه ... !

نه ... !

نيست ، دخترم !

يعني ، نبود !

 

 

نبود ؟ !

بابا !

مي گريي ؟ !

از چه ؟ !

گريه نكن بابا !

 

 

دختركم !

پاك كن !

چهره بابا به سر زلف ز اشك

ورنه اين سيل دمادم بكند بنيادم !

 

 

بابا !

چرا ؟!

چرا گريه ؟ !

 

 

دختر بابا !

چه كنم !

گر نكنم ناله و فرياد و فغان !

 

 

آخر ، چرا ؟ !

« چند پوشيده بماند سخن پنهاني »

بابا ! مرا بازگوي !

 

 

دخترم !

دلم ،

« خون » است !

 

 

خون ؟ !

از چه بابا ؟ !

آخ !

ماجراي دل خون گشته

نگويم با كس

واي واي ، بابا !

اينجا كجاست ؟ !

مي بيني ، آن « يكي » را ؟ !

او هم رويش به ديوار است !

او چرا ديگر ؟ !

و چه مي گريد !

« حرف » هاش ، مي شنوي ؟ !

و چه جانسوز مي گويد :

« جان فداي تو كه هم جاني و هم جاناني »

آي !

دردانه !

درّ گرانمايه !

« سرسري از سر كوي تو نيارم برخواست »

اي تو !

دلرفته ام !

دلشده ام !

مباد !

تا نروي از يادم !

تا ندهي بر بادم !

تا نبري بنيادم !

تا نكني ناشادم !

« سر مكش ! تا نكشد سر به فلك فريادم » !

 

فاطمه واژه بی خاتمه  3

 

 

به رنگ سياه

 

 

بابا !

اين ديوار ، ديوار چيست ؟ !

ديوار « خانه » است ، آيا ؟ !

 

 

آري ، دخترم !

ديوار « خانه » است .

 

 

بابا !

« درب » اين خانه كجاست ؟ !

 

 

درب ؟ !

بسوزم ! بسوزم !

 

 

بابا !

با خود « چه » مي گويي ؟ !

با توأم ، درب اين خانه كجاست ؟ !

 

 

اي دريغ !

آنجاست ، دخترم !

آنجاست !

ديدي ؟ !

 

 

نه !

نمي بينم !

 

 

آنجاست دخترم ، كنار ... !

 

 

ديدم بابا ! ديدم !

همان كه به رنگ « سياه » است ؟ !

 

 

آري ، « همان » !

 

 

بابا !

چرا به رنگ سياه ؟ !

 

 

دخترم !

رنگ سياه ، رنگ ...

رنگ بدي نيست !

خال زيباي صورت تو به رنگ سياه است و زيبا است .

بالاتر از اين « كعبه » هم به رنگ سياه هست !

و از اين هم بالاتر ، خط هاي خوش و زيباي « قرآن » نيز به رنگ سياه است !

پس ، رنگ سياه ، رنگ خوبي است ، دخترم !

 

 

بابا !

بيا ، با هم برويم !

 

 

به كجا ؟ دخترم !

 

 

به كنارش !

كنار همان زيبا !

آن درب سياه !

 

نه ... ! دخترم !

تاب ندارم !

 

 

تاب نداري ؟ !

تاب نداري ، يعني چه ؟ !

 

 

يعني !

يعني !

چه مي دانم !

رهايم كن دخترم !

من خسته ام !

حالم نيست !

و نه ، توانم !

 

 

بابا !

من بروم ؟ !

بروم ؟ !

مي روم ؟ !

رفتم ، بابا !

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه واژه بی خاتمه 4

 

 

سوخته !

 

 

بابا !

بابا !

آن درب كه « سياه » نيست !

بابا !

« سوخته » است !

چرا ؟

چرا ؟!

چرا ؟ بابا !

 

 

دخترم !

آرام باش ! آرام !

مگر نه آن درب از « چوب » بود ؟ !

 

 

آري ، بود !

از چوب بود !

 

 

و چوب براي « سوختن » است ، دخترم !

مگر نه مادرت ، « چوب » ها ، همه را ، مي سوزاند ،

تا خانه مان « گرم » شود ،

و « سرد » ي ها بروند ، تا « امان » مان را نبرند ،

دخترك عنيف من !

دست هاي كوچك ، و نحيف تو ، با همين ،

با همين سوختن هاست ، كه گرم گرم مي شود ،

و از سردي ، و سرما ، حفظ ... !

و اين « دنيا » خانه اي بود ، همه « سرد » ،

و بس ، ناجوانمردانه !

اين بود كه خدا خواست ... !

 

 

بابا !

چه مي گويي ؟ !

مگر نديده اي كه مادرم « هيزم » ها را مي سوزاند ،

اما ، آن سوخته سوخته كه هيزم نيست ،

« درب » است ، درب !

درب خانه است ،

درب خانه را كه نمي سوزانند !

و هيزم ها را هم ، مادرم در « خانه » مي سوزاند !

اما ، اينجا كه خانه نيست ،

« كوچه » است بابا !

« كوچه » است !

تازه !

تازه ! در هيزم هايي كه مادرم مي سوزاند ، « ميخ » پيدا نميشود !

و من خودم ديدم ميخي « بزرگ » !

در ميان « سوخت » هاي همان درب !

آخ !

بابا ! باز هم كه مي گريي !

تو را چه مي شود ؟ !

خدايا !

چه روز است امروز !

بابا !

اگر از حرفهايم رنجه مي شوي ، ديگر نمي گويم !

اما تو هم گريه مكن !

راستي ، بابا !

كناره همان درب ديدم كه چيزي نوشته بود !

خودم ديدم !

 

 

نوشته بود ؟ !

چيزي ؟ !

كجايش ؟ !

 

 

بيا تا نشانت دهم ،

با من بيا !

بيا !

آنجاست !

ديدي ؟ !

ديدي بابا ؟ !

براي من هم بخوان !

مي خواني ؟ !

چي نوشته است ؟ !

چي ؟ !

بابا ! بابا !

مگر چي نوشته است ؟ !

آه ! صورتت را نزن !

نزن بابا !

نوشته اش چيست مگر ؟ !!

چيست ؟ !

 

 

دخترم !

نوشته است :

 

بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد

گل تاب فشار در و ديوار ندارد

 

 

گل ؟ !

درب ؟ !

ديوار ؟ !

يعني چه ؟

 بابا !

 

 

دخترم !

رهايم كن !

رهايم كن !

رهايم كن !

 

 

فاطمه واژه بی خاتمه 27 قسمت دارد كه 23 قسمت آن هنوز مانده است .

خوشحال ميشوم كه تا آخرين قسمت را بخوانيد و در صورت منقلب شدن من را هم دعا كنيد .

 

بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد

گل تاب فشار در و ديوار ندارد

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387| ساعت | توسط مجید دانشور| |

ریشه تاریخی کلمه شيطان:

شیْطان از ماده “شطن” گرفته شده، و “شاطن” به معناى “خبيث و پست” آمده است، و شيطان به موجود رانده شده، سركش و متمرد اطلاق مى شود و به معنى روح شرير و دور از حق ، نيز آمده است.”شيطان” اسم عام (اسم جنس) است ، در حالى كه ابلیس” اسم خاص (عَلَم) مى باشد، و به عبارت ديگر شيطان به هر موجود موذى و منحرف كننده و طاغى و سركش ، خواه انسانى يا غير انسانى مى گويند
شيطان در غالب تمدنها و ملتها به موجود موذى ووسوسه کننده به شر و بدیها گفته مى شود، موجودى كه از راه راست بیزار و بر كنار بوده و همواره در صدد است از راه القا و نیرنگ و وسوسه مردم را به جان هم اندازد ولذا مدام در صدد آزار ديگران است ، موجودى كه سعى مى كند ايجاد دودستگى نمايد، و اختلاف و فساد به راه اندازد، و اينكه به ابليس هم شيطان اطلاق شده بخاطر فساد و شرارتى است كه در او وجود دارد.اما ابلیس  کلمه یا موجود مستقل دیگر نیست که جدا از شیطان باشد .کلمه ای من درآوردی است و همان شیطان است .

شيطان معانى مختلفى دارد، كه يكى از مصداقهاى روشن آن دعوت انسان به خودخواهی و خودپرستی و ظلم وو قتل و آزار و تجاوز به حقوق دیگران و..نفی حقوق دیگران و استبداد و خودرایی و…است  و مصداق ديگر آن انسان‌هاى تبهکار و منحرف كننده است.

 

معنی شیطان پرستی:
شيطان پرستی به معنی پرستش شيطان به عنوان قدرتی فوق العاده قوی و بسيار قويتر و موثرتر از نيروهای خوب دنيوی همچون خدا است . در شيطان پرستی شيطان به عنوان نماد قدرت و حاکميت بر روی زمين . قدرتی به عنوان برترين قدرت دو جهان مورد توجه و پرستش قرار دارد و اين دنيايی را که به عنوان دوزخ برشمرده ميشود را قانونمند کند . در شيطان پرستی ؛ معنی شيطان پرستی غير از استفاده از شيطان به عنوان قدرت تاريک و مطلق از نيروها و اجنه و روح های پليد و شيطانی نيز برای رسيدن به اهداف خود استفاده شود . و در نهایت معنای شیطان پرستی ؛ پرستش قدرت پتیدی و قدرتمنداست.
اعمال و زمان شيطان پرستی :
زمان شيطان پرستی در زمانهای بسيار قديم و قرون اوليه آدمی در چندين زمان انجام ميگرفت : اولين زمان هنگام کسوف و خسوف بود ؛ بر اين تصور که شيطان و خدای تاريکی از انسانها عصبانی هستند و منتظر هديه خود و اگر برای آنها قربانی انجام نميگرفت خدای تاريکی و شيطان تمام انسانها را قتل عام ميکردند لذا برای آرامش شيطان قربانی کردن انسان انجام ميشد . اين مراسم به خصوص در قبايل امريکای جنوبی بسيار فراوان ديده شده است به گونه ايکه اکتشافات به دست آمده وجود اين قربانی کردن ها را تصديق ميکند و اتاقهای مخصوص قربانی کردن نيز به شيوه ای خاص بنا شده بود و تزئينات خاص خود را داشت . البته قربانی کردن انسان در زمانهای ديگر نيز انجام ميشد که اکنون قربانی کردن انسان در دوره کنونی در يک شب کاملا تاريک انجام ميشود .
اعمال مراسم شيطان پرستی نيز بسيار زياد است و به ذکر چند مورد بسنده ميکنم . مهمترين اعمال آنها اعمالی است که هميشه انجام ميدهند و در آن به انجام امور جنسی میپردازند و همچنين از شيطان برای پيشبرد اهداف حاضرين کمک ميخواهند و اگر کسی مشکلی داشته باشد برای حل مشکل وی دعا ميشود . مراسم بعدی ؛ مراسم عضويت يک عضو جديد به اين هيئت و مجموعه است که اين کار توسط کشيش کليسای شيطان و يا همسر وی ( بستگی به مذکر يا مونث بودن عضو جديد دارد ) انجام ميشود .
مراسم قربانی کردن : در شيطان پرستی جديد قربانی کردن مفهومی ندارد اما برای آنان که هنوز پيرو شيطان پرستی قديمی و قرون وسطايی هستند اين کار در شبی تاريک انجام ميشود . قربانی توسط آب مقدس غسل داده ميشود و بر روی محراب خوابانده ميشود . البته اصولا قربانی ها قبل از انجام مراسم بيهوش ميشوند . و در کاملترين مراسم قربانی کردن برای شيطان ؛ قربانی پس از کشته شدن و نوشيدن خون وی توسط آتش سوزانده ميشود . در اين مراسم خواندن اوراد مخصوصی به زبانی کاملا بی معنی و گاها عبری انجام ميگيرد .
مراسم معروف نماز سیاه یا نماز جماعت سیاه :شاید معروفترین مراسم آنان باشد . این مراسم در کلیسای شیطان پرستی انجام میشود و دقیقا همان مراسم عشای ربانی مسیحیت است با این تفاوت که تمام کارها برعکس انجام میشود و البته کارهایی نیز در آن مراسم انجام میگیرد که از ذکر آنها خودداری میکنم .
مراسم پیوستن عضو جدید:در مراسم پيوستن عضو جديد به شيطان پرستان که البته همچين عملی در جادوگری نيز وجود دارد ۵بوسه مقدس است . اين ۵ بوسه توسط همسر يا خود کشيش به بدن شخص عضو شونده زده ميشود که باعث خير و برکت او ؛ تقدس او در بين شيطان پرستان ؛ تشکر از وی به منظور عضو شدن و در نهايت قبول فرد عضو شونده است . شخص جديد در وسط پنتاگرام ( چه در جادوگری و چه در شيطان پرستی و در هر دو پنتاگرام ) زانو ميزند در حاليکه کاملا عريان است . بوسه ها بر زانو ؛ الت تناسلی ؛ سينه ها و لبان شخص جديد زده ميشود . قبلا هم گفته شد که در اين دين اعتقاد خاصی و احترام خاصی به اندام تناسلی قائل هستند زيرا زندگی و جهان را بدون وجود آن پوچ ميدانند و آن را تضمين بقای بشريت ميدانند . البته قابل تامل است که تضمين بقای آدميت به وجود آن بستگی دارد اما افراط و تفريط در هر دينی وجود دارد و خواهد داشت
شيطان پرستی در ايران :
شيطان پرستی در ايران از ديرباز وجود داشته است . چه قبل از زرتشت و چه بعد از آن و شايد اوج آن در زمان زرتشت و بحث اهريمن و اهورامزدا باشد . اما بر اساس تحقيقات نويسنده وبلاگ بيشتر شيطان پرستی در ناحيه غربی کشور و ناحيه مرکزی ايران داير است . مخصوصا در شهرهای غرب و جنوبغرب کشور و کردنشين که حتی مراسم اين عده در کوهها و دره ها نيز هنوز برگزار ميشود و قربانی آنها حيوان است . در قسمتهای مرکزی ايران نيز هنوز هستند قبايلی که شيطان پرست هستند اما خوب به گستردگی ديگر مناطق ايران نيستند . و خوشبختانه يا متاسفانه بعضی از اين کانونهای شيطان پرستی در تهران نيز در حال گسترش است .

 

* * * * * * * * * *

11 قانون مهم شيطان پرستي

1) Do not give opinion or adviceunless you are asked
نظرات يا نصيحت هايت را ابراز ندار جزاينکه درخواست کنند
2) Donot tell your troubles to others unless you are sure they
wantto hear them
هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوی دیگران می‌خواهند آن را بشنوند بازگو نکن.
3)When in another's lair , show him respect or else do not go there
وقتي در مکاني ديگر هستي احترامشان را حفظ کن وگرنه به آنجا پاي نگذار
4) Ifa guest in your lair annoys you,treat him cruelly and without mercy
اگر مهماني در استراحت گاهت است که تو را ميرنجاند ، او را مورد ستم خويش قرار بده ، بدون هيچگونه رحمي.
5) Do not make 3exual advances unless you are given the mating signal
سکس پيشرفته نداشته باش , مگراينکه به تو اشاره‌اي شود يعني طلب شود.
6) Do not take that which does not belong to you unless
it is a burden to the other person and he cries out to be relieved
کاري که به تو تعلق ندارد ، نگير. جزاينکه مسئوليتش با شخص ديگري باشد و او فرياد ميزند و کمک ميخواهد.
7) Acknowledge the power of magic if you have employed it successfully
toobtain your desires. If you deny the power of
magicafter having called upon it with success
youwill loose all you have obtained
قدرت جادو را تصديق کن اگر آن را به طور موفقيت آميزي براي تحقق آرزوهايت استفاده ميکني.
اگر قدرت جادو را رد کني بعد از فراخواندن آن با موفقيت ، تمام خواسته هايت باطل ميشود
8) Donot complain about anything to which you need not subject yourself
ناله نکن درباره کاري که احتياج نداري تحت تسلط تو باشد.
9) Donot harm little children
به کودکان کوچک صدمه نزن .
10) Do not kill non-human animals unless attacked or for your food
به هيچ حيواني صدمه نزن مگر براي غذايت يا دفع حمله اش .
11) When walking in open territory,bother no one
Ifsomeone bothers you,ask him to stop
If hedoes not stop,destroy him
وقتي درسرزمين‌اي قدم ميزني ، براي کسي مزاحمت ايجاد نکن اگر کسي برايت دردسر درست کرد ، به او اخطار بده اگر به کارش پايان نداد ، او را نابود کن.

* * * * * * * * * *

شيطان پرستی قديمی
شيطان پرستی قديمی شيطان پرستی ای است که به قرون وسطا برمي‌گردد،؛ با اينکه همانطور که در تاريخچه شيطان پرستی ذکر گرديد شيطان پرستی به قبل از ميلاد مسيح برمي‌گردد اما اصولا شيطان پرستی قديمی را مربوط به قرون وسطا می‌دانند. موضوعی که امروزه درباره شيطان پرستی قديمی وجود دارد و در برخی کتابها ديده مي‌شود به اين مطلب برمي‌گردد که اصولا شيطان را کليسا به وجود آورد تا تمام بديها و پليديها را به آن نسبت دهد تا به نوعی هم خدمتی به بشريت کرده باشد و گناهان را از خود دور کند و جادوگران را نيز که در قرون وسطا از قدرت زيادی برخوردار بودند با عنوان جادوگران سياه به عنوان پيروان شيطان معرفی کند تا هم گناهان را دفع کند و هم قدرت جادوگران را کم کند. البته اين يک نظريه ای است که آنچنان که بايد و شايد نمي‌تواند قدرت داشته باشد و انسان را حداقل از لحاظ فکری ارضا کند. زيرا قبل از مسيحيت و در زمانهای حضرت ابراهيم و حضرت موسی و حتی بسيار قبل از آنها شيطان پرستی وجود داشته و چيزی به عنوان شيطان مسلما وجود دارد زيرا اگر وجود نداشت هيچگاه آدم و حوا به زمين سقوط نمي‌کردند! پس نظريه فوق را مي‌توان نظريه ای مغرضانه نسبت به مسيحيت و کليسا خواند.
شيطان پرستی قديمی از لحاظ معنی و از لحاظ اعمال انجام شده مسلما با شيطان پرستی کنونی بسيار تفاوت دارد. شايد بتوان گفت چيزی که به عنوان شيطان پرستی امروزه در جوامع گوناگون قرار دارد شيطان پرستی قديمی يا قرون وسطايی است که اين شيطان پرستی به طور کلی محکوم شده است و شيطان پرستی جديد با آن به مبارزه برخواسته است اما خوب هنوز عده زيادی آن را قبول دارند و به آن احترام مي‌گذارند و قوانين آن را اجرا مي‌کنند. شیطان پرستی قدیمی استفاده از کمک شیطان در کارهای زیان آور و کمک به برخی پادشاهان در جنگها بوده است و حتی همسر پادشاه فرانسه در قرن ۱۳ میلادی برای نجات شوهر خود از مرگ مراسم شیطان پرستی قرون وسطایی را انجام داد. شیطان پرستی قدیمی اعتقاد دارد که شیطان وجود دارد و قدرت او عظیم ترین قدرت بر روی جهان است.
اصل شهوترانی و ارضای جنسی اصل لاینفک این مراسم است. شیطان پرستی قدیمی مخالف با مسیحیت و کلیسا است و دقیقا در مراسم خود اعمال ضد مسیحیت را انجام می‌دهد. آنها به مسیحیت و کلیسا اعتقادی ندارند و آنها را عامل بدبختی مردم می‌دانند. آنها می‌گویند مسیح پیامبری بود که باید زمین را آباد می‌کرد و مردم را به راه راست می‌برد اما تنها کاری که انجیل انجام داده دروغگویی و رواج بدی در جامعه است ! آنها قربانی انسان را امری ضروری برای آرامش و احترام به شیطان می‌دانند و در این میان دختر بچه ها بهترین قربانی برای شیطان هستند. ریختن خون در این مراسم نشانه تقدس این مراسم است ( همانند نوشیدن شراب در عشای ربانی مسیحیت که به عنوان نشانه تقدس و خون مسیح است ! ) . انجام اعمال شهوترانی در این مراسم اعمالی است که باید حتما بدان پرداخته شود چون در شیطان پرستی قدیمی ارضای حس جنسی یکی از مهمترین عوامل است و البته با توجه به اینکه شیطان پرستان قدیمی بدترین اعمال را برای مبارزه با خدا، مسیح و شیطان انجام می‌دادند لذا امور جنسی نیز به بدترین و فجیع ترین نوع خود انجام می‌گرفت. آنها به جهنم اعتقادی نداشتند و می‌گفتند جهنم همین دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم لذا بدترین گناهان را در مراسم خود انجام می‌دادند. شیطان پرستان قدیمی شیطان را موجودی با هویت خارجی می‌دانند.

* * * * * * * * * *

شيطان پرستی جديد
شيطان پرستی جديد در انگلستان به وجود آمد و البته زياد نيز تعجب برانگيز نيست زيرا انگليس يکی از کشورهايی است که جادوگرانی بسياری را داشته است و البته وجود اهالی باستانی آسياي ميانی و خاورميانه و همچنين اهالی يونان باستان در انگليس ثابت شده است زيرا از اکتشافات به دست آمده در برخی محل های برگزاری مراسم شيطان پرستی و جادوگری در انگليس نظير محل استون هنج آثاری از تمدن ايران و يونان پيدا شده است و همچنين در کتب شيطان پرستی و جادوگری کلمات عبری، يونانی و فارسی ( البته هيچکدام نه به صورت کنونی ) وجود دارد. شيطان پرستی جديد بر خلاف شيطان پرستی قديمی اعتقادی به وجود شيطان خارجی ندارد بلکه شيطان پرستی جديد شيطان را در طبيعت و در وجود هر انسانی مي‌داند و اين باطن هر کسی است که شيطان در آن وجود دارد و مراسم شيطان پرستی جديد مراسمی است برای دعوت از شيطان باطنی و حس اهريمنی درونی است که با اعمال جنسی آرام و ارضا مي‌شود. آنها جسم پرست هستند و اعتقاد دارند هر آنچه که وجود دارد مديون آلت تناسلی آدميست و ديگر اينکه انسان بايد کاملترين لذت جسمانی و جنسی را در اين دنيا ببرد. آنها معتقدند به زندگی پس از مرگ و آن اينکه بعد از مرگ روح کسانی که در دنيا لذت جسمانی لازم را نبرده اند به اين دنيا برمي‌گردد و لذت جنسی خود را کامل مي‌کند. در مراسم شيطان پرستی جديد مخلوطی از اسپرم به همراه ادرار به عنوان آب مقدس بر روی حاضرين پاشيده مي‌شود ( همانند آب مقدس در مراسم عشای ربانی مسيحيت ) و البته در شیطان پرستی جدید اعتقادی به قربانی کردن انسان و حتی حیوان وجود ندارد.

* * * * * * * * * *

انواع شیطان پرستی  از نظر ایدئولوژی
شيطان پرستي جديد آييني است داراي شباهت هايي به اومانيسم که انسان را برترين موجود مي داند و او را تنها در برابر خود مسئول مي داند:
آنتون لاوي: ” خداي باعظمت و با شکوهي وجود ندارد، و جهنمي که در آن گناهکاران کباب ميشوند هم نيست . اينجا و حالا روز شکنجه و سختي ماست ! حالا و اينجا روز خوشي ماست ! اينجا و حالا فرصت ماست ! اين روز، اين ساعت را انتخاب کن که زندگي رهايي بخشي نيست !”
شيطان پرستي جديد به خدايي اعتقاد ندارد و شيطان را تنها نوعي کهن نماد ( archetype ) مي داند و انسانها را تنها در برابر خود مسئول مي‌داند و اعتقاد دارد که انسان به تنهايي مي تواند راه درست و غلط را تشخيص دهد به همين دليل هم اين اعتقاد بيشتر به عنوان يک اعتقاد فلسفي شناخته مي شود . شيطان در اين اعتقاد نماد نيروي تاريکي طبيعت ، طبيعت شهواني ، مرگ ، بهترين نشانه قدرت و ضدمذهب بودن است. اين اعتقاد داراي شاخه هاي متعددي است اما مي توان گفت جز يکي دو نوع آن همگي داراي اصول زير مي باشند:
Atheism - : خدايي در شيطان پرستي وجود ندارد.
Not dualistic - : روح و جسم غيرقابل ديدن هستند و هيچ جنگي بين عالم خير و شر وجود ندارد.
Autodeists - : خود پرستي ، خدايي جز خود انسان وجود ندارد و هر انساني خود يک خداست.
Materialistic - : اعتقاد به اصالت ماده.
- وابسته به راه چپ بودن در برابر راه راست که راه خدايي است .
- ضد مذهب بودن خصوصا مذاهبي که اعتقاد به زندگي پس از مرگ دارند.
- عدم پرستش شيطان زيرا شيطان جسم نيست و وجود خارجي ندارد.
- اعتقاد به استفاده از لذت در حد اعلاي آن زيرا تمام خوشي دنيايي است و اين خوشي ها خصوصا لذات جنسي پتانسيل لازم را برای کارهاي روزانه آماده مي کنند و به هر شکلي انجام آنها لازم و ضروري است .
شیطان پرستی به چهار دسته شیطان پرستی فلسفی، شیطان پرستی لاوی، شیطان پرستی دینی و شیطان پرستی گوتيک(شرپرستی) تقسیم می شود.

شیطان پرستی فلسفی
به طور غیر رسمی و گسترده‌ای این شاخه از شیطان پرستی را منتسب به آنتوان شزاندر لاوی (Anton Szandor LaVey) می‌دانند؛ همان بوجود آورنده انجيل شيطاني(satanic bible). او کسی بود که کلیسای شیطان را تأسیس کرد (اولین سازمانی که از لغت شیطان پرستی فلسفی استفاده نمود) در نظر شیطان پرستان فلسفی، محور و مرکزیت عالم هستی، خود انسان است، و بزرگترین آرزو و شرط رستگاری این نوع از شیطان پرستان برتری و ترفیع ایشان نسبت به دیگران است. شیطان پرستان فلسفی عموماً خدایی برای پرستش قائل نمی‌دانند و به زندگی غیر مادی بعد از مرگ نیز عقیده‌ای ندارند. به هرحال زندگی این گروه از شیطان پرستان عاری از روحیه مذهبی و معنویت نیز نیست.
در نظر شیطان پرستان فلسفی، هر شخص خدای خودش است. آنها با تکیه بر عقاید انسانی وابسته به دنیا، مطالب مربوط به فلسفه عقلانی را عبس می‌شمارند و به آنها به دید ترس از مسائل ماوراء الطبیعی می‌‌نگرند و تنها به وسیله آن، یک زندگی عقیم و تنها بر مبنای “جهان واقعی” را تشکیل می‌دهند. به طور شفافی، آموزه‌های شیطان پرستان فلسفی قدمتی بیشتر از کلیسای لاوی دارد. اگر چه این تصوری از شیطان است، ولی با موقعیت واقعی او تقابل دارد چرا که این تعالیم از آموزه‌های یهودی-مسیحی نشئات گرفته است و شیطان را بدلیل خصوصیاتش پلید نگاشته است .

شیطان‌پرستی لاویی
این نوع از شیطان پرستی بر مبنای فلسفهٔ آنتوآن لاوی که در کتاب “انجیل شیطان” و دیگر آثارش آمده است تشکیل شده است. لاوی موسس کلیسای شیطان (1966) بود و تحت تأثیر نوشته‌های فردریک نیچه، آلیستر کرالی، این رند، مارک د سید، ویندهام لویس، چارلز داروین، آمبروس بیرس، مارک تواین و بسیاری دیگر بوده است. “شیطان” در نظر لاوی موجودی مثبت بوده در حالی که تعالیم خداجویانه کلیساها را مورد تمسخر قرار داده و به مسائل جهان مادی نیز اعتنایی نداشت.
یک شیطان پرست لاویی، خود را خدای خود می‌داند، آیین مذهبی این گروه از شیطان پرستان بیشتر شبیه به فلسفه میجیک کراولی با دیدی جلو برنده به سمت شیطان پرستی است. یک شیطان پرست لاویی مدعی آن است که کسانی که خودشان را با شیطان پرستی هم ردیف می‌دانند باید به طرز فکر گروهی خواص وفادار نباشند و آنها را از لحاظ اخلاقی قبول نداشته باشند. و در ازای آن گرایشات انفرادی داشته باشند و من تبع باید به طور دائمی یک سر و گردن بالاتر از کسانی باشند که خود را از لحاظ اخلاقی، قوی می‌دانند و در بشر دوستی خود، بدون تامل عمل کنند.

فلسفه شیطانی
شیطان در ۹ جمله شیطانی منسب به لاوی خلاصه می‌شود:
1- شیطان می‌گوید: دست و دلبازی کردن بجای خساست.
2- شیطان می‌گوید: زندگی حیاتی بجای نقشه خیالی و موهومی روحانی.
3- شیطان می‌گوید: دانش معصوم بجای فریب دادن ریاکارانه خود.
4- شیطان می‌گوید: محبت کردن به کسانی که لیاقت آن را دارند بجای عشق ورزیدن به نمک نشناسان.
5- شیطان می‌گوید: انتقام و خونخواهی کردن بجای برگرداندن صورت (اشاره به تعالیم مسیحیت که می‌گوید: هرگاه برادری به تو سیلی زد، آن طرف صورتت را جلو بیاور تا ضربه‌ای به طرف دیگر بزند).
6- شیطان می‌گوید: مسئولیت پذیری در مقابل مسئولیت پذیران بجای نگران بودن خون آشام‌های غیر مادی بودن.
7- شیطان می‌گوید: انسان مانند دیگر حیوانات است، گاهی بهتر ولی اغلب بدتر از آنهایی است که روی چهار پا راه میروند، بدلیل آنکه انسان دارای خدای روحانی و پیشرفت‌های روشنفکرانه، او را پست‌ترین حیوانات ساخته است.
8- شیطان تمام آن چیزهایی که گناه شناخته می‌شوند را ارائه می‌دهد، چون که تمام آنها به یک لذت و خوشنودی فیزیکی، روانی یا احساسی منجر می‌شوند.
9- شیطان بهترین دوست کلیساست چرا که در میان تمام این سالها وجود شیطان دلیل ماندگاری کلیساها است.

شیطان پرستی دینی
گرایشات شیطان پرستی دینی اغلب مشابه گرایشات شیطان پرستی فلسفی است، گرچه معمولاً پیش نیازی برای خود قائل می‌شوند و آن پیشنیاز اینست که شیطان پرست باید یک قانون ماوراء الطبیعی را که در آن یک یا چند خدا تعریف شده است که همه شیطانی هستند یا به ‌وسیله شیطان شناخته می‌شوند قبول داشته باشد. شیطانی که در گروه اخیر تعریف شده است می‌تواند تنها در ذهن یک شیطان پرست تعریف شود یا از یک دین (معمولاً قبل از مسیح) اقتباس شوند.
بسته به اینکه کدام نوع شیطان پرستی مد نظر باشد، خدا یا خدایان می‌توانند از انواع مختلفی از معبودها باشند، بعضی از آنها از ادیان بسیار قدیمی نشئت گرفته شده اند، انواع معمول شیطان پرستی خدایانشان را از ادیان قدیمی مصر باستان و بسیاری از الهه‌های باستانی بین‌النهرینی و بعضا از الهه‌های رومی و یونانی (به عنوان مثال مارس-خدای جنگ) اقتباس کرده اند. بقیه شیطان پرستان ادعای پرستش خدای اصلی را دارند ولی بیشتر شیطان پرستان می‌گویند خدای معبود آنها در واقع قدمت بسیار قدیمی دارد، شاید از دوران ماقبل تاریخ و شاید اولین خدایانی باشد که توسط انسان مورد پرستش قرار گرفته است.
مابقی گروه‌ها تعبیری سخت گیرانه تر از اینها را می‌پرستند. آنهایی که سیمای فرشتهٔ سقوط کرده از انجیل مسیحی را می‌پرستند، در حالی که بسیاری آن را به عنوان شر، طبق تعریف کلیسای مسیحی، می‌پندارند. این گروه در مقابل آن را به عنوان محق و کسی که در مقابل خدا شورش کرده است قبول دارند. تمام این ادیان با هم و با شیطان پرستان فلسفی مشترک هستند چرا که خود شخص را در اولویت اول قرار داده اند. این نظریه نیز معمولاً توسط کسانی که خدا را به دید شیطانی می‌نگرند (کسانی که دیده شده است اشخاص را به آزادی اندیشه تشویق می‌کنند و تلاش می‌کنند خود را به‌وسیله فلسفه‌هایی چون میجیک و فلسفه‌های مشابه “تمایل به قدرت” نیچه بالا بکشند) حمایت شده است. یک پند رایج شیطانی به این معلول اینست که: “هر خدای ارزشمندی بهتر است به جای یک برده پست و بخاک افتاده، یک شریک در قدرت خود داشته باشد.”
یک مثال از این مطلب، شیطان ابراهیمی است، مانند ابلیسی که در کتاب تورات آمده است و بشریت را به چیدن میوه درخت شناخت خوب از بد تشویق می‌کند:” تو مطمئنا نمی‌میری، چرا که خدا در همان روزی که این کار را کنی از آن خبر خواهد داشت، سپس چشمانت باز خواهد شد و شما مانند خدا خواهید شد و خوب را از شر تشخیص خواهید داد”. استفاده از این مفهوم، شیطان پرستان خود را بهتر از هر خدای دیگری، دارای قدرت تشخیص خوب از بد می‌پندارند. از آنجا که این گروه از شیطان پرستان خود را بسیار قدیمی و قدیمی تر از بقیه می‌دانند، نام “شیطان پرستان سنتی” را بر خود گذاشته‌اند و به شیطان پرستان فلسفی، “شیطان پرستان معاصر” می‌‌گویند.

شيطان پرستي گوتيک
این فرقه از شیطان پرستان، به دوران تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا مربوط می‌شوند. این نوع شیطان پرستان معمولاً متهم هستند به اعمالی از قبیل “خوردن نوزادان”، ” بزکشي “، “قربانی کردن دختران باکره” و “نفرت از مسیحیان” هستند. این طرز فکر در کتاب “مالیوس مالیفیکاروم” دسته بندی شده است. (کتابی که در دوران تفتیش عقاید توسط کلیسا (1490م) تالیف شد و در واقع هرگز به طور رسمی مورد استفاده قرار نگرفت) کتاب حاوی مطالب خرافی از جن گیری و جادوگری و مطالبی از این دست است. ترجمه لغوی نام کتاب پتک جادوگران است..
شيطان پرستي نزديکي زيادي به جادوگري دارد و دنياي آن پر از افسانه هاي گوناگون، شياطين متعدد و افراد مختلف خصوصا جادوگران در ارتباط با آنهاست. در دنياي امروز هم کشورهاي مختلفي داراي کليساي شيطان هستند مانند کشورهای امريکا، انگليس و آلمان و همچنین چین و بر خلاف ادعاي شيطان پرستان جديد که بر اساس متون انجيل شيطاني بر عدم کودک آزاري و آزار حيوانات پافشاري مي کنند اما وحشتناک ترين اعمال توسط آنها تنها برای مقابله با دستورات الهي انجام مي شود.

* * * * * * * * * *

انجيل و کليسای شيطانی
انجيل شيطانی کتابي است که شيطان پرستان از آن برای عبادت و دعاهای خود و همچنين استفاده در مراسم خود استفاده مي‌کنند . اين کتاب شامل کلمات عبری و یونانی و انگلیسی است که برخی از اين کلمات هنوز معنی دقيق آن کشف نشده است اما چيزی که مي‌توان فهميد اسامی شيطان و دعوت از او برای قدرت دادن به شيطان پرستان است. در اين کتاب بسياری از دعاهای آن بر خلاف دعاهای مسيحيت و انجيل است و همچنين بسياری از شعائر آن برای قدر نهادن به عظمت و قدرت شيطان به عنوان قدرت مطلق است.
کليسای شيطان پرستی در قرون وسطا به عنوان مکانی برای انجام مراسم شيطان پرستی استفاده ميشد و جايی بود که در آن تنها و تنها محل قرارهای شيطان پرستان قديمی و انجام مراسم خود در آن بود. اما امروزه کليسای شيطان پرستی محلی است برای عبادت شيطان پرستان که اکثرا به صورت زير زمينی به کار خود ادامه مي‌دهند و در شيطان پرستی جديد اين مکان به نام کليسای شيطان برای انجام مراسم ارضای جنسی مورد استفاده قرار مي‌گرفت که اکنون محليست برای انجام اکثر مراسم شيطان پرستی جديد.
به قسمتهاي از انجيل شيطان پرستان که از کتاب The Witches گردآوری شده اشاره مي‌شود. البته مانند همه کتب در اديان مختلف، اين کتاب نيز به ستايش شيطان و قدرت طلبی از او می‌پردازد. همانطور که گفته شد در اين کتاب کلمات و جملات عبری نيز وجود دارد. اين دعا ها اکثرا در مراسم های شيطان پرستی مورد استفاده قرار مي‌گيرد:
( به نام خدای بزرگ ما؛ شيطان؛ به شما فرمان مي‌دهد که از دنيای سياه بيرون آييد. به نام چهار شهريار سياه جهنم؛ پيش آييد. شيطان؛ جام باده لذت را بردار. اين جام پر از اکسير زندگی است؛ و آنرا با نيروی جادوی سياه انباشته کن . اين نيرو در سراسر عالم کائنات وجود دارد و حامی آن است. )
( ای دوست و همدم شب؛ تو از صدای سگ ها و ريختن خون شاد مي‌شوی؛ تو در ميان سايه های قبور مي‌گردی؛ تو تشنه خون هستی و بشر را تهديد مي‌کنی گور گومورو؛ ماه هزار چهره؛ به قربانيان ما با نظر مساعد بنگر. دروازه های جهنم را بگشا و بيرون بيا … ) همانطور که مشخص است انجيل شيطان پرستی کتاب خاصی نيست و همانند همه کتب اديان به ستايش و تسبيح و درخواست کمک از پروردگار خود مي‌کند. لذا نمي‌توان گفت اين کتاب نوشته های پيچيده ای است که هيچکس توان فهم آن را ندارد. البته اين درست است که جملات عبری و یونانی در اين کيش وجود دارد اما مسلما آن چنان مورد توجه نيست زيرا اکنون انجيل مسيحيت نيز در خود حاوی کلمات عبری است که دکترين کليسای رم آن را بسيار رواج مي‌دهند.

* * * * * * * * * *

پنتاگرام:
ستاره پنج پر یا پنتاگرام یکی از مهمترین، قدرتمندترین و ماندگارترین سمبل ها در تاریخ بشر است. این علامت در فرهنگ و تمدن باستان مایان های امریکای لاتین، هند، چین، مصرو یونان از مهمترین و پرمعناترین علامتها بوده است. ابتدایی ترین شکل پنتاگرام بر روی دیوارهای غارهای عصر حجر کنده کاری شده بوده و در نقاشی های مردم بابل به عنوان الگوی ترسیم سیاره ونوس به چشم می خورد. رازهایی مابین سیر استفاده از این علامت، طراحی های قدیمی از مدار حرکت سیاره ونوس و رب النوع معروف بیشتر وجود دارد که گاهی باعث این تفکر غلط می‌شود که پنتاگرام سمبل ایشتر است. در کتب آسمانی مخصوصا کتابهای یهودیان بسیار زیاد به پنتاگرامها اشاره شده است.

پنتاگرام در جهان کهن
پنتاگرام های اولیه اشکالی زمخت با شکل هندسی ناهمگون به صورت کنده کاری روی سنگهای عصر حجر داشتند. مردم آن زمان اعتقاد داشتند که این علامت معنایی روحانی و غیرمادی دارد. اعتقاد آنان بر این بود که رازی در شکل قرار گرفتن ستاره ها وجود دارد که بر انسان پوشیده است، آنها پنتاگرام را از روی شکل قرار گیری پنج سیاره برداشت کرده بودند که وقتی با خطی فرضی به هم اتصال پیدا می کردند به صورت مبهم شکل پنتاگرام را به خود می گرفت. نسل های بعدی بشر معانی مختلفی را از این شکل برداشت کردند معانی بسیار زیاد و اغلب مقدس و خداپرستانه.
پنتاگرام ها به سومری ها برای نوشتن و استفاده از متون کمکهای زیادی کردند. این علامت نشان دهنده پنج سیاره مهم بود که با چشم غیر مسلح قابل رویت بودند. بعدها پنتاگرام به عنوان سمبل رب النوع زیبایی ونوس نیز شهرت یافت.
برطبق نظریات ریاضی دان و فیلسوف یونانی فیثاغورث عدد پنج نماد انسان بود چون اعضای بدن انسان به پنج طرف تمایل داشتند، ( اگر دستها و پاها را ازهم باز کنید به شکل یک ستاره پنج پر در می آید)، او این تفکر را برای اولین بار در یونان پایه گذاری کرد که پنتاگرام نماد روح انسانی است و البته چون در آن زمان آفرینش انسان تابــع عناصر پنجگانه بود ( آتش ، آب ، خاک ، هوا ، روح ) پنج گوشه پنتاگرام اینگونه توصیف شد. طبق این تفکر انسان از این پنج عنصر به وجود می آمد.
پیروان مکتب فیثاغورث طلسم پنج پر را به صورت آیینی مقدس حفظ کردند. آنها نام این آئین را HGIEIA نامیدند.
و معتقدند ترکیبی از ابتدای نام یونانی عناصر آب، خاک، روح، آتش و هواست.
خصوصیت منحصر به فردی که این سمبل را تا به امروز ماندگار کرده وابستگی شدید و همه جانبه آن به مسائل مقدس و خدایی آن است که در مقاطع زمانی مختلف و بین اقشار و نسلهای گوناگون کاربرد داشته است، چه این خدا خدای یگانه بوده یا خدایان متعدد. سپس با ظهور مسیح پنتاگرام جامه کریستین به تن کرد.
می گویند بر تن مسیح با خنجر ستاره ای زخم زدند که پنج گوشه داشت ( شاید به همین خاطر می باشد که آنتی کریست های امروزی از پنتاگرام زیاد استفاده می کنند، ممکن است منظورشان این باشد که ما بر پیکر مسیح این زخم را زدیم. )
مورخان زیادی سعی در پیدا کردن رابطه میان زخم زنندگان این علامت بر پیکر مسیح و پیروان مکتب فیثاغورث داشتند که هنوز شاهدی بر این مدعا پیدا نکرده اند.
در دوره رنسانس اعتقادات عجیب و خرافات گونه نسبت به طلسم ستاره پنج پر به بیشترین حد خود رسید و باورهای مردم تا جایی پیش رفت که پنتاگرام را علامتی الهی از سوی خدا پنداشتند. از سویی نیز این علامت را مرتبط با علم کیمیاگری و علم جادو قلمداد کردند.

پنتاگرام در جادو
در آیین پرستش جادوگران یونانی پنتاگرام به عنوان جهان کوچک ( بدن انسان ) شناخته می شود. این باور باعث بوجود آمدن احساسی در بین جادوگران می شد که توسط آن ارتباطی میان خود، جهان و سمبولیسم ایجاد می کنند.
هدف از این احساس درک عمیق شیطان است که مهارتش در ارتباط برقرار کردن میان جهان فعال (جهان بیرونی) و جهان ساکن (روح انسان) است. یکی از جادوگران مشهور در این زمینه، جیوردانو برونو است که در مورد سوءاستفاده از پنتاگرام در جادوهای سیاه هشدار داده است. ( پنتاگرام هنوز هم به عنوان شاخص اصلی رسوم پرستش جادوگران به کار می رود، ضمن اینکه عامل پدید آمدن رسوم وتشریفات دیگری نیز در ادیان مختلف شده است.)
پنج نیروی پاک از فروپاشی روح جلوگیری می کنند و هیچکس را یارای شکست آنها نیست مگر خود روح، عدالت ، رحمت ، معرفت ، ادراک و شکوه متعالی .

پنتاگرام مسیحیان
کابالیستهای مسیحی در دوره رنسانس علاقه وافری به پنتاگرام پیدا کردند. آنها اعتقاد داشتند که پنتاگرام علامتی رازگونه است که در دست نوشته های مسیح مشاهده شده و پیامی از سوی خداست. آنان می گفتند این سمبلی است که آشکار می کند مسیح نیز پیرو امیال حیوانی ( شهوت ) خود بوده است. کاری که بسیار رواج یافته بود نوشتن نامه هایی به زبان عبری با مهر پنتاگرام بر ساق پا بود، این نامه ها که در مورد آتش بود، سمبل اعیاد پنجاهه است.
در کتاب مقدس یهودیان چهارنامه وجود دارد که با نام خداوند مهر شده اند
YHVH تلفظ غیر دستوری کلمه JEHOVAH ، ( یهوه خدای بنی اسرائیل )، Yahveh
YHSHVH - Yehoshua یا جسوس، ( عیسی )، ( Jesus )
این رازی متصل به کتب آسمانی است. نتیجه این بیان آنست که نام اعیاد پنجاهه مسیحیان با خدا و مسیح مرتبط می شود. چندین رابطه بین پنتاگرام و مسیحیت وجود دارد. پیش از به صلیب کشیده شدن مسیح، پنتاگرام یک نشان رجحان یافته برای آرایش کردن و زینت دادن جواهرها و طلسم های مسیحیان اولیه بود. این علامت که به راحتی و در یک حرکت پیوسته قلم کشیده می شد، با پنج زخم مسیح آمیخته شده بود.
پنتاگرام همچنین برای یک فرقه نهانی عرفانی مسیحی نمادی از Isis ( الهه حاصل خیزی ) و Venus ( اصلی ترین رب النوع مونث، الهه عشق و زیبایی ) بود. فرقه ای که به صورت پنهان در نقاط مختلف در سراسر تاریخ مسیحیت وجود داشت.

* * * * * * * * * *

پنتاگرام در  ویکا و عقایـدنئوپگان
درحال حاضر رایج ترین مذاهبی که پیروان آن از پنتاگرام استفاده می کنند گروه های ویکان ها، نئوپاگان ها و شیطان پرستان هستند. در اغلب عقاید و رسوم ویکان ها و نئوپاگان ها معنای نمادی پنتاگرام از مراسم جادوی تشریفات قرون وسطی و چهار عنصری که به وسیله روح حکومت می شدند نتیجه می شود.در برخی از این رسوم همچنین پنتاگرام می تواند نمایانگر یگانگی نوع بشر و قلمرو روح باشد. ستاره پنج پر پایین رأس، نمادی از خدای شاخدار ویکا است.
 در عقیده کابالیست های یهودی که بسیاری از اندیشه ها و ایده های فیثاغورثی را قرض گرفته اند، پنتاگرام نشان دهنده پنج حقیقت برتر در زندگی است:عدالت، رحمت، دانش، ادراک ، شکوه ماورایی و مافوق جهان مادی.

 تفاوت پنتاگرام در قله رو به بالا یا قله رو به پایین
 پنتاگرام هایی که نوک آنها رو به پایین است در اولین ظهور خود لزوما نشان شیطان پرستی نبودند. طبق تاریخ پنتاگرامهایی که فرقشان در نقطه بالا یا پایینشان است ابتدا توسط دو فرهنگ مختلف پایه گذاری شدند، دو فرهنگی که بنا به مقتضیات آیینی سعی در جدائی از همدیگر را داشتند.امروزه هرکجا با پنتاگــرام رو به پایین روبرو شویم ناخودآگاه به یاد شیطان پرستی می افتیم. شاید دلیل این موضوع آنست که پنتاگرام رو به پایین بسیار شبیه علامت ماسونیک ها و فراماسونها می باشد. واقعیت اینست که چون سر آن رو به پایین است یادآور امور وارونه و خلاف جهت است.
ویکان ها گاهی ادعا می کنند هر پنتاگرام رو به پایینی علامت شیطان پرستان است که این تفکر نابجاست. با این حال این سمبل در طول زمان معرف خدای شاخدار ویکان ها شد و امروزه نیز در درجه دوم به آن باغبان ویکا می‌گویند.

پنتاگرام در شیطان پرستی
پنتاگرام شیطانی نمادی پیچیده است که از ترکیب ستاره پنج پر با سر بز به وجود آمده است و این نوع استفاده درعین این که جدیدترین مورد استفاده از پنتاگرام است به همان اندازه شناخته شده ترین و جدال آمیزترین نوع استفاده از پنتاگرام نیز به شمار می آید. پنتاگرام شیطانی همیشه وارونه است با یک رأس رو به پایین و دو رأس رو به بالا. استفاده از پنتاگرام به عنوان یک نشان و علامت شیطانی به نیمه دوم قرن بیستم برمی گردد. جایی که شیطان پرستی مدرن توسط Anton Lavey موسس و بنیانگذار کلیسای شیطان پایه گذاری شد. این علامت نشانی از جادوی سیاه است که حاکی از پیروزی ماده و آرزوهای فردی بر عقاید و تعصبات دینی و مذهبی است.
البته پنتاگرام متشابه و قابل قیاس با صلیب برعکس نیست. صلیب برعکس نماد جنبش Anti Christ و نشانی از طغیان، سرکشی در برابر فرهنگ مسیحی است.
همچنین پنتاگرام نباید با هگزاگرام اشتباه شود. هگزاگرام، ستاره شش پر است که به صورت دو مثلث درون هم نشان داده می شود و نمونه آن ستاره داوود می باشد. این ستاره با اعتقادات یهودیان پیوند دارد.شیطان پرستی، شکل ظاهری شیطان تشکیل شده است از سر بز، بالا تنه انسان، پای جن و با دم کوتاه. در شیطان پرستی مدرن، شاهد اتخاذ کردن روش های فردی و توجه بیشتر به شخص هستیم. توجه بیشتر به ضمیر و خود بجای توجه به خدا و عالم بالا، تمایلات جنسی آزاد که شیطان  پرستی آن را تمجید می کند. علامتی که به رایج ترین صورت با عقاید شیطانی SabbaticGoat یا بز طلسم ستاره پنج سر Mendes است.
استفاده از بز به خرافات قرون وسطی برمی گردد. آنان همواره در توصیف ساحره ها، آنان را همراه با بزها می دانستند. آنان اغلب بز را نماینده شیطان می دانستند. بز در این مفهوم اغلب به عنوان نمادی از سرکوبی جنسی در نظر گرفته می شود. نماد باستانی پنتاگرام در شیطان پرستی مدرن نمادی است از آزادی در برابر مسائل جنسی.

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387| ساعت | توسط مجید دانشور| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست